انقلاب
شرکت با مسئوليت محدود
• امروز هيچ انقلابی بدون تصاوير هيجان انگيز، بدون «نام های شناخته شده»، بدون يک نماد مشخص و بدون يک رنگ معين وجود ندارد
• يک جنبش چريکی بدون اسلحه و يک انترناسيونال با نمادهای نوين انقلاب های آرام را سازماندهی می کند
• سازندگان جوان دمکراسی فرزندان گاندی، بيل گيتس و کوکاکولا و تنها بديل تروريسم اند
• خودکامگی آهسته ولی دائم در هم فرو می پاشد
هفته نامه ی آلمانی اشپيگل – مترجم: الاهه بقراط
اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنجشنبه ٢۶ آبان ١٣٨۴ – ١۷ نوامبر ٢٠٠۵
انقلاب های آرام الگوها، مشکلات و امکانات خود را دارند. آنچه مسلم است اين است که هيچ کدام از اين انقلاب ها بدون کمک همه جانبه خارجی اعم از آموزش و منابع مالی و هم چنين مشارکت پايدار مردم امکان ندارد به پيروزی برسد. اينک بيش از پيش روشن می شود که مهم ترين کمک ها از آمريکا و سپس از انگلستان می رسد. انقلابيان قرن بيست و يکم از گاندی می آموزند و مانند چه گوارا برای انقلاب به کشورهای ديگر سفر می کنند. آخرين شماره مجله اشپيگل (14 نوامبر) موضوع اصلی خود را طی يک گزارش بسيار مفصل به همين امر اختصاص داده است که فشرده آن را می خوانيد. ميان تيترها از مترجم است.
چگونه می توان انقلاب کرد؟ آنچه در سال 2000 در يوگسلاوي، در سال 2003 در گرجستان و در سال 2004 در اوکراين روی داد، به نظر می رسيد يک مقاومت مردمی خودانگيخته عليه حاکمان باشد. در حقيقت اما بسيار با دقت توسط رهبران دانشجويی و شبکه های آنان سازمان دهی شده بود. آنها از گرفتن کمک از آمريکا نيز پروايی نداشتند. کدام رژيم قربانی بعدی آنان خواهد بود؟
آنان کيانند؟
آنان، اين قهرمانان تغييرات دمکراتيک در جهان، به کابوس خودکامگان و اميد سرکوب شوندگان تبديل شده اند. آنان در سرزمين های خود مقاومت های مردمی را سازماندهی کرده و مستبدان را از کاخ هايشان رانده اند. اينک آنان با يکديگر برای يک انقلاب جديد در اروپای شرقی، آسيای مرکزی و خاور ميانه نقشه می کشند تا قدرت را از دست حاکمان مستبد خارج کرده و آزادی های شهروندی انسانها را به آنها باز گردانند.
آنان قهرمانان واقعی عصر ما هستند که بر خلاف ميل خود قهرمان شده اند. قهرمانانی که کسی نام آنها را، زندگی نامه شان را، روابط شان را با يکديگر، منابع مالی شان و برنامه هايشان را برای يک تغيير رژيم نمی داند و اين همه را خودشان مثبت می شمارند چرا که آنان همواره بايد يک گام جلوتر از حکومت های سرکوبگر با آن دستگاه هيولايی نيروهای انتظامی و سازمان های امنيتی شان باشند. آنان بايد ماهرتر، بهتر و سازمان يافته تر باشند. آنان بر خلاف بالايی ها اسلحه ندارند و نمی خواهند داشته باشند. دست کم نه اسلحه ای که به مرگ آنان و يا شکنجه شدنشان بيانجامد.
آنان تقريبا در سنين سی هستند. اغلب مردان جوانند. ليکن زنان نيز در صفوف آنها مبارزه می کنند. اکثر آنان در دانشگاه با يکديگر آشنا شده اند. کسی که اخبار سال های گذشته را در رسانه ها دنبال کرده باشد، ممکن است در لحظاتی گذرا به هنگام جشن و سرور انقلاب، حضور آنان را حس کرده باشد. ليکن نه در نخستين رديف. شعار آنان ماندن در پشت صحنه است. يک ارتش صلح در سايه تشکيل شده است که سازماندهی و برنامه های آن را هيچ کس نبايد بشناسد. پر از راز و رمز، ضربه زننده، پيگرد ناپدير. آنان به يک پديده مهم در سياست بين المللی تبديل شده اند و تا کنون کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.
آنان را می شد در آن روز شگفت انگيز پنجم اکتبر 2000 در بلگراد (صربستان) ديد. آنها در جايی ميان صدها هزار تظاهر کننده ای بودند که سلوبودان ميلوسوويچ رييس جمهور مبهوت را مجبور به استعفا کردند و هنگامی که اين جنايتکار جنگی با دلسوزی نسبت به خود استعفايش را اعلام کرد، آنها به شادی پرداختند. ميلوسويچ گفت: «می خواهم وقت بيشتری را با خانواده ام بخصوص نوه ام مارکو بگذرانم.»
آنان را می شد روز 23 نوامبر 2003 در تفليس ديد، هنگامی که ادوارد شواردنادزه رييس جمهور فاسد گرجستان پس از هجوم بدون خشونت مردم به ساختمان مجلس از اقامتگاه خود به طور زنده از فرستنده سی ان ان، مبهوت از رويدادهای انقلاب گلسرخ، با صدايی لرزان وداع خود را با قدرت اعلام کرد.
آنان را می شد روز 31 دسامبر 2004 در کيف ديد، هنگامی که اعلام شد ويکتور يانوکوويچ سرسخت که در انتخابات رژيم ورشکسته کوچما تقلب کرده بود، در برابر تظاهرات گسترده مردمی در ميدان اصلی شهر و در برابر دريايی از اعتراض نارنجي، از قدرت دست کشيد. قدرت دولتی اوکراين بدون هرگونه استفاده از نيروی نظامی و با تکيه بر تظاهرات گسترده، ترانه های فکاهی و شکست در دومين دور انتخابات در هم کوبيده شد.
چه روی داد؟
آنچه در يوگسلاوی، گرجستان و اوکراين روی داد، و سپس در قرقيزستان در آسيای مرکزی تکرار شد، از وجوه مشترکی برخوردار بودند. به نظر می رسيد هر کدام از آنها مقاومتی خودانگيخته همراه با تجمع های عظيم در ميادين اصلي، شعارهای آسان و قابل فهم، پلاکاردها و برچسب های طنزآميز عليه حاکمان باشد. يک فضای بدون تحريکات، آرام و تقريبا شبيه به جشن های مردمی که حتی به تبهکارترين حاکمان نيز اجازه نمی داد به ميان مردم شليک کند.
ليکن همان اندازه که شرايط در اين کشورها برای انقلاب از پايين مناسب بود، همان اندازه کمتر می توان اين تغييرات را خودانگيخته و يا بدون هماهنگی دانست. چرا که يک سر نخ هر تظاهرات عليه خودکامگان به يک نافرمانی مدنی و يا اعتصاب های با دقت سازماندهی شده که همه چيز را فلج می کرد می رسيد. نخبگان در پشت صحنه جنبش را هدايت می کردند: رهبران دانشجويی که از طريق اينترنت با هم در ارتباط بودند، از اين استان به استان در راه بودند تا امور انقلاب را هماهنگ کنند. يک جنبش چريکی بدون اسلحه! يک انترناسيونال با نمادهای نوين. مردمان بانگها را می شنوند و به سوی نبرد بعدی می شتابند. هدف: تغيير قدرت حکومتي.
انقلابيان پست مدرن از فراگرد جهانی شدن سود می جويند. آنان ماهرانه با امکانات تکنولوژی ارتباطات مانند اينترنت آشنايی دارند. سايت های انتقادی را عليه رژيم ها سازمان می دهند، پيام های کوتاه از طريق تلفن های همراه رد و بدل می کنند و مرتب قرارهای جديد می گذارند. آنها هم چنين می دانند چگونه از تلويزيون که تأثير همگانی گسترده دارد به بهترين شکل استفاده کنند. امروز هيچ انقلابی بدون تصاوير هيجان انگيز و احساساتی، بدون «نام های شناخته شده»، بدون يک نماد [لوگو] مشخص و بدون يک رنگ معين وجود ندارد.
کوته فکران ايدئولوژيک با اين سازندگان دمکراسی بيگانه اند. دمکراتها در تکوين استراتژی خود به دور و برشان نگاه می کنند و از تبليغات بازرگانی الهام می گيرند و از تکنيک بازاريابی شرکت های بين المللی مانند کوکاکولا، نايک و يا مايکرو ساف بيل گيتس سود می جويند. جنبش های اعتراضی مختلف برچسب ها و رنگ های در ياد ماندنی را به نماد خود بدل می سازند: انقلاب گلسرخ در گرجستان، انقلاب نارنجی در اوکراين و انقلاب لاله ها در قرقيزستان. درست به همين دليل است که اين رويدادها در يادها می مانند.
الگوی آنان نه انسان قدرتمداری چون ماکياول است که عليه «حاکمان بد» هيچ چيز جز «ابزار آهنين» نمی شناخت و نه روبسپير ژاکوبن هاست که درباره غرقه به خون شدن «استبدادِ آزادي» موعظه می کرد. لنين در نزد آنان عميقا مظنون است چرا که می گفت: «آيا واقعا فکر می کنيد بدون دست زدن به وحشتناک ترين ترورها می توانيم به پيروزی برسيم؟» و مائو، آن واعظ خشونت و ويرانگر کبير نيز از آنان بسيار دور است. او که رسيدن به قدرت را از لوله اسلحه می ديد و همه کسانی را که حتی فقط می خواستند برای قربانيان استثناء قائل شوند، به شدت تحت پيگرد قرار می داد، می گفت: «انقلاب عملی است که از خشونت حاصل می شود. مجلس شب نشينی نيست. اثر ادبی و تابلوی نقاشی نيست. انقلاب، گلدوزی نيست!»
ولی ای کاش چنين می بود: کمی (برای يک اعتراض مسالمت آميز) مانند يک مجلس شب نشيني، کمی (به نشانه نافرمانی مدني) مانند يک اثر هنري. و ای کاش انقلاب به هيچ روی به عملياتی خشن که همه را به خونريزی فرا می خواند، شباهت نمی داشت.
الگوهای نوين
بت های انقلابيان نوين از جنس ديگری هستند که به تاريخ های جديدتر تعلق دارند. مهاتما گاندی يکی از آنان است که در هند دهه سی با عمليات به شدت هشيارانه، مقاومت مسالمت جويانه را سازمان داد و قدرت استعماری انگلستان را به زانو در آورد. مارتين لوتر کينگ از ايالت جورجيا در جنوب آمريکا يکی ديگر از آنان است که در آمريکای دهه پنجاه همراه با طرفداران خود با تحريم و تظاهرات ديوارهای نژاد پرستی را فرو ريخت. لخ والسا فعال سنديکايی لهستان و واسلاو هاول نويسنده چک الگوهای ديگری هستند که در دهه هشتاد با دليری خود و سازماندهی مبارزه برای جامعه مدنی ميخ بر تابوت کمونيسم کادرهای حزبی در اروپای شرقی کوبيدند.
قهرمانان تغييرات قرن بيست و يکم فرزندان گُل [هيپی ها] و بی عملان چشم آبی و خيالپردازان صلح پرست نيستند. آنان فعالان سرسختی هستند که با آموزه الگوهای خود با انعطاف برخورد می کنند. آنان سنگ بنای فعاليت های انقلابی را از الگوهای خود می گيرند، برای مثال نافرمانی در برابر قدرت حکومتي، ليکن انديشه گاندی و ديگران را با زمان حال تطبيق می دهند. از آنجا که آنان با اينترنت به يک بازار انتزاعی دست يافته اند، از همين رو اغلب از حضور دسته جمعی در برابر همگان چشم پوشی می کنند و رهبری غير متمرکز را ترجيح می دهند.
آنان دريافته اند چگونه با «نيروی نرم» کار کنند. آنان راه خود را بديل بهتری در برابر سخت افزار نظامی برای سرنگونی حاکمان به شيوه جرج بوش و دونالد رامسفلد می دانند. آنان معتقدند انقلابها از داخل همواره بر حمله از خارج ترجيح دارند و دمکراسی که مردم خود بياموزند، بهتر از آن دمکراسی است که از سوی آمريکا ديکته شود. از همين رو بيشتر اين فعالان سياسي، آمريکا، رسانه هايش و ارزش های آن را دوست می دارند، ليکن فاصله خود را با دولت بوش حفظ می کنند. ولی آيا اين امر ممکن است؟ آيا «شرکت انقلاب با مسئوليت محدود» برای مبارزه خود به منابع مالی عظيم نياز ندارد؟ و آيا اين پولها عمدتا از بنيادهای نزديک به دولت آمريکا که توسط محافظه کاران نو هدايت می شوند، و يا «خانه آزادی» و «انستيتو بين المللی جمهوری خواهان» و يا حتی سياستمدارانی که به سازمان سيا وابسته اند، تأمين نشده اند؟ آيا سازندگان دمکراسی نبايد از اين بترسند که آلت دست شوند و يا آنها را از راه دور کنترل کنند؟
آنان بديل تروريسم اند
آنان نيز مانند انقلابيان تمام اعصار در ميان همه جبهه ها ايستاده اند. ولاديمير پوتين مانند دوستانش در رهبری ازبکستان و روسيه سفيد، اين انقلابيان را ستون پنجم واشنگتن می نامد. برخی از افراد دولت بوش استقلال آنان را با بی اعتمادی می نگرند. اين احتمال وجود دارد برخی از سازمان های مبارزه برای حقوق شهروندی واقعا زير نفوذ اين يا آن مأمور سيا قرار داشته باشند. هم چنين در دايره انقلابيان جوان نيز جاه طلبانی وجود دارند که تن به رشوه می دهند. افراد بسياری بر اين خطرها آگاهند و با اين همه به اندازه کافی خودآگاهی دارند که بر استقلال خود اصرار بورزند. آنان نيز اشتباه می کنند. آنان در برخی مواقع به مرحله ای می رسند که حتی آرمان های مقاومت مردمی را رها کنند. ليکن آنان با وجود ناکامل بودن، بديل مثبت قدرت نامتمرکز، در هم تنيده و پست مدرن ديگری هستند که آن نيز زاييده جهانی شدن است: هيولای پليد القاعده و جهاد جهاني.
آنان اينک براندازی حاکمان روسيه سفيد و ازبکستان را در سر می پرورانند. اگر کسی نمی دانست آنها بدون هرگونه شانسی تاکنون چه ها که نکرده اند، چه بسا اين فعالان را مجنون و يا ديوانه می شمرد. البته ممکن است اين انقلابيان خود را دست بالا بگيرند. ليکن اصلا و ابدا ديوانه نيستند. آنان فرزندان گاندی، گيتس و کوکا کولا هستند: رؤياپروران عملگرا و آرمان خواهان واقعگرا. برخی از آنان نام های مستعار مانند «چه»، «مهاتما» و يا «صورتی» دارند. ولی در واقعيت نام اين قهرمانان ايوان ماروويچ، الکساندر ماريک و آلينا اشپاک و يا رازی نوراله يف است.
جنبش «مقاومت»
بلگراد، پايتخت صربستان. يک غروب پاييزی 2005 در آشپزخانه يک آپارتمان در نزديکی عمارت مجلس هستيم. روی ميز يک گلدان با يک شاخه گل رز قرار دارد. ديوارها خالی اند. نه پوستر و نه عکس. پس خاطره آن مشت گره کرده که نماد انقلابيان در مبارزه عليه خودکامگان بود کجاست؟ ايوان ماروويچ 31 ساله می گويد: «به آن تصوير ديگر نيازی نيست زيرا هميشه با من است. در خواب می بينم سربازی آن را پاره می کند. نگهبانی در سلول را پشت سرم می بندد، باتوم پليس بر سرو صورت رفقايم می خورد و بعد من خيس عرق از خواب بيدار می شوم. مدتی طول می کشد تا دريابم دوران آنچه در خواب ديدم بسر آمده است. و ما پيروز شديم. باورکردنی نيست، ما واقعا پيروز شديم.»
در صورت ظاهر ايوان ماروويچ هيچ چيز ويژه ای ديده نمی شود. نسبتا خوش قيافه است، با موهای سياه و قد متوسط. از نظر شخصيتی اما مردی با ويژگی های مشخص است. پر از رؤيا، عملگرا و با نيروی اراده. می توان او را يک فعال سيار در انقلاب های آرام و يا سازنده دمکراسی ناميد که سفارش می پذيرد. ايوان اما خودش را با فروتنی چنين توصيف می کند: «وقتی مرا به کشور ديگری فرا می خوانند و من خودم به موضوعی واقعا اعتقاد دارم، آنگاه تجاربم را به ديگران منتقل کرده و با آنها همياری می کنم تا روند مثبت رويدادها را تقويت کنم.» او خودش را «مربي» می نامد. فقط پنج تن ديگر از بنيانگذاران سابق جنبش دانشجويی که به مأموريت های خارج از کشور فرستاده می شوند، حق دارند اين عنوان را داشته باشند. الکساندر ماريک 31 ساله که ايوان ماروويچ او را به دليل مأموريت های متعددش به خارج «چه گوارای ما» می نامد، يکی از آنان است. اين چريک های دمکراسی در مورد اينکه چه آموزشی می دهند و دستمزد ساعتی يا روزانه آنان چقدر است، سکوت می کنند. آنان در بلگراد يک «مرکز مقاومت بدون خشونت» تأسيس کرده اند. ماروويچ به تازگی از گفتگوهايی در آمريکا بازگشته است. او در بالتيمور با همکاری شرکت Break Away يک بازی کامپيوتری به نام «آنکه قدرتمندتر است» طراحی می کند که سال آينده به بازار خواهد آمد. بيشتر هزينه اين بازی توسط بنياد «خانه آزادی» در آمريکا تأمين می شود. بازی کنندگان بايد از بين تدابير مختلف، راهی را که به تضعيف ديکتاتور و سپس برکناری آن بيانجامد، انتخاب کنند. در اين بازی همه انواع مقاومت مدنی مجاز است. ولی برای به کار گرفتن خشونت و گسترش آن نه تنها هيچ امتيازی به بازيکن داده نمی شود، بلکه از امتيازاتش کم می شود.
ايوان ماروويچ که مهندس ماشين آلات و شيفته کامپيوتر است و بخشی از اين بازی را برنامه ريزی کرده می گويد: «همه چيز در اين بازی بسيار واقعی و بر اساس تجارب ما تهيه شده است.» او از تصور اينکه جوانان در کشورهای خودکامه مانند روسيه سفيد و ازبکستان به زودی در کامپيوتر آن را بازی خواهند کرد، احساس شادمانی می کند و می گويد: «هيچ وسيله ای عليه ويروس آزادی نوين که از طريق رسانه های نوين به سراسر جهان سرايت می کند، وجود ندارد.» ايوان به ياد گذشته می افتد. زمانی که مأموران ميلوسوويچ دريافتند جنبش دانشجويی در حال سازماندهی يک مقاومت است. وقتی آن بی خبران به يکی از اماکن ملاقات آنان حمله کردند، فرياد می زدند: «اين اينترنت لعنتی کجاست؟» آنها فکر می کردند با خراب کردن يک کامپيوتر در يک محل می توانند اين شکل از ارتباطات را برای هميشه از بين ببرند.
ماروويچ پانزده ساله بود که ميلوسوويچ نطق مشهور خود را که در آن صربها را عليه ديگر مليت های يوگسلاوی فرا می خواند، ايراد کرد و هفده ساله بود که جنگ عليه کرواسی و بوسنی شروع شد. سرانجام زمانی رسيد که افراد غيرسياسی مانند ماروويچ نيز ديگر نمی توانستند ساکت بمانند. گروه دانشجويی آنان به نام «مقاومت» پای گرفت و علامت مشت گره کرده سياه و سپيد را در برابر مشت سرخ رژيم کمونيستی به عنوان نماد خود انتخاب کرد. شعارهايی چون «کارش تمام است» و «وقتش رسيده» بر سر زبانها افتاد. آنها از طريق تلفن همراه و اينترنت در شهرهای مختلف شاخه هايی بدون رياست، نامتمرکز و به دور از خشونت تشکيل دادند. پيام آنها ساده و روشن بود: ميلوسويچ بايد برود. ماروويچ می گويد: «ما می دانستيم با رفتن ميلوسوويچ نابسامانی ها حل نخواهد شد. ولی اين را هم می دانستيم تا زمانی که ديکتاتور در رأس قدرت قرار دارد، هيچ چيز از جای خود تکان نخواهد خورد. او ملت ما را به گروگان گرفته بود.» تصوير مشت سياه و سپيد و شعار «کارش تمام است» همه جا ديده می شد. مردم در بازار و خيابان و کافه اين شعار را تکرار می کردند. جنبش مقاومت همه جا حضور داشت. در مهمانی ها و مسابقات ورزشی يک روح نوين يگانگی و همبستگی و آمادگی برای مبارزه شکل گرفت. ماروويچ و ماريک و ديگران را دستگير کرده و يکی دو شب به زندان می اندازند. حتی آنها و برخی ديگر از يارانشان را آنقدر زدند که راهی بيمارستان شدند ولی از آنجا که اعتراض جنبش «مقاومت» بدون هرگونه خشونت است، نيروهای انتظامی نمی توانند پا از مرزهای خود فراتر بگذارند. ميلوسوويچ می خواست با غرب معامله کند و کشور از سوی جهان تحت نظر قرار داشت.
بدون خشونت
هر بار اين شايعه پخش می شد که ميلوسوويچ فرمان شليک به سوی تظاهرکنندگان را به نيروهای انتظامی داده است. با شناختی که از ميلوسوويچ وجود داشت هر کسی اين شايعه را باور می کرد. ماروويچ در بازنگری در آن روزها می گويد: «از همين رو بسيار مهم بود که ما اين ديکتاتور را از نيروهای انتظامی و امنيتی جدا کنيم. ما بايد اقدامات دور از خشونت خود را گسترش داده و بنيادهای مالی آن را تقويت می کرديم. به دور و برمان نگاه کرديم که از کجا می توانيم کمک بگيريم. ما کمک می خواستيم نه آموزش».
هنوز به پولی که از آمريکا به جنبش «مقاومت» رسيد مانند يک تابو نگريسته می شود. امروز ديگر کسی بر سر اينکه بلگرادی ها از سال 1999 تقريبا سه ميليون دلار از «بنياد ملی دمکراسی» در واشنگتن دريافت کردند، جدال نمی کند. هم چنين در مورد مبالغ نامعلومی که از بنياد جمهوری خواهان به جنبش دمکراسی در يوگسلاوی کمک شد، حرفی نيست. گمان می رود جمع اين مبلغ به چهل ميليون دلار برسد.
در بهار سال 2000 رابرت هلوی Robert Helvey سميناری با شرکت بيست تن از فعالان يوگسلاوی در هتل هيلتون شهر بوداپست تشکيل داد. ماريک که وی را با چه گوارا مقايسه می کنند ولی قلبا چيزی وی را به چه گوارا پيوند نمی دهد، شانه بالا می اندازد و می گويد: «جلسات ديگری هم با «خانه آزادی» در نوی ساد تشکيل شد. ما به دقت گوش می داديم و فقط آنچه را می پذيرفتيم که به درد ما می خورد. مثلا کارشناسان تبليغاتی آمريکا به ما توصيه کردند رنگ سياه و سپيد مشت سازمان مان را با يک نماد [لوگو] مدرن و رنگی عوض کنيم تا تأثير بهتری در تلويزيون های غربی داشته باشد. ما قبول نکرديم.»
يکی ديگر از کمک های «خانه آزادی» در آمريکا تأمين بودجه برای انتشار پنج هزار جلد کتاب «از ديکتاتوری به دمکراسي» نوشته «جين شارپ» پروفسور انستيتو آلبرت آينشتاين در بوستن بود. شارپ که طرفدار گاندی است در اين کتاب زيرعنوان «يک سيستم متديک برای رهايي» 198 روش برای اقدامات دور از خشونت بر می شمارد. او می نويسد: «اصول من هيچ ربطی به بی عملی ندارند. آنها بر تجزيه و تحليل از قدرت در يک ديکتاتوری قرار دارند و اينکه چگونه می توان آنها را در هم شکست. به اين معنا که شهروندان در همه سطوح از اطاعت از قدرت دولتی و نهادهای آن سرپيچی کنند». شارپ خيلی زود به «گورو» [به معنای آموزگار در دين هندو که آموزش هايش بر دانش و يافتن راه برای تحقق خويشتن قرار دارد] فعالان سياسی تبديل شد و مهمترين خطوط آموزش وی در دفترهای جنبش «مقاومت» خلاصه گشت و دست به دست داده شد.
بازی موش و گربه بين دانشجويان و قدرت دولتی در سراسر صربستان گسترش يافت. وقتی ميلوسوويچ آنان را «جنايتکار و معتاد» و «انجمن تروريست ها» ناميد، جوانان وی را به مسخره گرفتند و تی شرت هايی پوشيدند که روی آنها با مشت سياه و سپيد نوشته شده بود: «من يک معتادم!» و يا «اخطار! من يک تروريست جنبش مقاومتم!» ماروويچ می گويد: «پيام ما به نيروهای انتظامی اين بود: جنگی بين ما و شما وجود ندارد. ما هر دو قربانيان اين ديکتاتور و رژيم اش هستيم.»
تقريبا دستگيری هر فعال سياسی به يک موضوع بحث به ويژه در شهرهای کوچک تبديل می شد. شمار دستگيری ها در سال 2000 به هفتاد هزار نفر بالغ گشت. در يک روستا در نزديکی نوی ساد رييس پليس سه جوان از جنبش «مقاومت» را دستگير کرد. وقتی شب به خانه رفت، زنش به او شام نداد تا آن سه جوان را آزاد کند. زن گفت: مگر ديوانه شدی؟ اينها جنايتکار نيستند، بلکه جوانان خوبی هستند که در جشن تولد پسرمان هم شرکت کردند. رييس پليس تسليم شد و آن سه نفر را آزاد کرد. يک پيروزی کوچک ديگر.
فروپاشی دائم
يک ديکتاتور درست به همين گونه در هم فرو می پاشد: آهسته ولی دائم! همان زمانی که ميلوسوويچ قانون اساسی را تغيير داد تا يک بار ديگر رييس جمهور شود و مطمئن بود که در فاصله دو ماه هيچ نيرويی قادر نيست در رقابت با او به تشکل خود بپردازد، جنبش «مقاومت» تمامی نيروهای مخالف و اپوزيسيون را فرا خواند تا با معرفی يک نامزد واحد وارد انتخابات شوند و تمامی توان خود را برای پيروزی به کار گيرند. زمانش رسيده بود. تمامی تبليغات عظيم رسانه ها عليه رقيب ميلوسوويچ به جای آنکه به سودش تمام شوند، به زيانش انجاميدند. جنبش «مقاومت» در مبارزات انتخاباتی بيشتر پشت پرده بود. ولی در روز تصميم گيری بر ديوارها نوشتند: «ما به شما نمی گوييم چه کسی را انتخاب کنيد. ولی پيش از آنکه رأی بدهيد، از فرزندان خود بپرسيد»!
کوشتونيسا رقيب ميلوسوويچ روز 24 دسامبر 2000 با اکثريت مطلق پيروز شد. ميلوسوويچ خواست انتخابات را به دور دوم بکشاند و اعلام کرد آرای رقيب وی زير پنجاه درصد بوده است. هزاران نفر به خيابانها ريختند. بسياری از آنان جغجغه بچه ها را با خود آورده بودند که روزی قدرتمندان را چه سخت به تمسخر گرفته بود. معنای جغجغه اين بود که صربستان نبايد مانند کودکان گريه کند. او ديگر بزرگ شده است. روز دوم اکتبر اعتصاب سراسری اعلام شد. نيروهای انتظامی پل ها و خيابانها را مسدود کردند. دانشجويان در دانشگاه دست به اعتصاب زدند. کارگران نساجی و معادن ذغال سنگ کار را زمين گذاشتند. نافرمانی مدنی تمامی بخش های خدمات عمومی را در بر گرفت. در اين ميان برخی از فعالان مشغول مذاکره پنهان با نيروهای انتظامی بودند تا آنها را قانع کنند دست به خشونت نزنند. ماروويچ می گويد: «ميلوسوويچ واقعا در برخی موارد دستور مداخله به نيروهای انتظامی داده بود، ولی آنها اطاعت نکردند.»
جنبش «مقاومت» يک بار ديگر از طرفداران خود خواست خودداری به خرج داده و تن به تحريکات ندهند. يک بار ديگر همه چيز بر روی لبه تيغ قرار گرفت. ولی ميلوسوويچ سرانجام خسته از سيصد هزار تظاهر کننده در بلگراد تسليم شد. ميلوسوويچ اول آوريل 2001 توسط پليس صربستان دستگير و به تريبونال بين المللی تحويل داده شد تا به عنوان جنايتکار جنگی محاکمه شود. نيويورک تايمز نوشت: «هيچ گروه اپوزيسيون مانند جنبش «مقاومت» اين اندازه مصمم و تا اين اندازه در سرنگونی ميلوسوويچ اهميت نداشت.»
يک انقلاب ناتمام بر جای ماند. خيلی زود پس از سرنگونی ميلوسوويچ معلوم شد خشکاندن ريشه های استبداد بسی دشوارتر از برانداختن خود مستبد است. فساد و اقتصاد فاميلی که ميلوسوويچ به وجود آورده بود با سرنگونی او از بين نمی رفت. جامعه مدنی با نهادهای دمکراتيک زنده است و با اين اعتقاد عمومی که اين نهادها به سود اکثريت مردم است. ليکن چهره های جديد در يک دولت چيزی را تغيير نمی دهد. جنبش «مقاومت» روند دردناک پس از انقلاب را نيز تجربه کرد. سه سال پس از پيروزي، اکثريت رهبری جنبش «مقاومت» راه تازه ای در پيش گرفت و آن را به يک حزب سياسی تبديل کرد. ايوان ماروويچ می گويد: «من اين تصميم را اشتباه می دانستم و متأسفانه نظر من به تجربه تأييد شد.»
جنبش «مقاومت» در قالب يک حزب بايد سلسله مراتب پيدا می کرد و برنامه سياسی ارائه می داد. اين سازمان از اوج مبارزه برای آزادی به سطح مجادلات حزبی کاهش يافت و در سال 2003 در پای صندوقهای رأی به شکلی دردناک شکست خورد. فقط يک و شش دهم درصد از رأی دهندگان آنها را در مجلس می خواستند!
مأموريت تازه
در خلاء بين انحلال جنبش «مقاومت» و در غلتيدن به پوچی سياسی ناگهان يک ای ميل از راه رسيد. از گرجستان بود: «دوستان عزيز، ما در اينجا در موقعيت پيش از انقلاب بسر می بريم. شما يک حکومت فاسد را با موفقيت از سر راه برداشتيد. ما نيز همين را در کشور خود می خواهيم. آيا می توانيد به ما بگوييد چگونه اين کار را انجام دهيم؟»
در طبقه سی و دوم يک عمارت اداری مجلل، نزديک پارک مرکزی نيويورک، جرج سوروس George Soros فرمان می راند و چيزی شبيه دايره چهارگوش به وجود می آورد! اين آمريکايی مجارستانی تبار 75 ساله از يک سو به عنوان سرمايه گذار مالی و سفته باز ميلياردها دلار سود می برد و از سوی ديگر سرمايه داری جهانی را افشا می کند و بخشی از ثروت خود را خرج جنبش های شهروندی در سرزمين های ضد سرمايه داری آن سوی جهان می کند. می توان گفت او درد و درمان هر دو با هم است!
در برخی از کشورها مانند يوگسلاوی و گرجستان سوروس با بنيادهايی مانند «خانه آزادی» همکاری می کند. وی اساسا نسبت به دولت بوش موضع شديدا انتقادی دارد و در انتخابات گذشته با ميليون ها دلار از جان کری نامزد دمکراتها در انتخابات رياست جمهوری پشتيبانی کرد.
در يکی از روزهای ماه مارس 2003 سوروس از گرجستان مهمان داشت. مهمانش الکساندر لومايا يک مهندس طاس در سنين اواخر بيست است که از آغاز سال 2003 شعبه «انستيتو جامعه باز» سوروس را در تفليس اداره می کند. به وجود آوردن يک «جامعه باز» در گرجستان به استراتژهای سرسخت مانند لومايا نياز دارد. ولی آنطور که او در پشت ميز دراز سوروس مشغول سخن گفتن است، چندان اميدوار به نظر نمی رسد. ادوارد شواردنادزه از دو سال گذشته تاکنون هر پيشنهاد درباره مبارزه با فساد را که به او ارائه شده ناديده گرفته است. سوروس می داند و می گويد: «شواردنادزه علاقه ای به جامعه باز ندارد. چه چيزها که به او پيشنهاد نشد. ولی هيچ کدام تحقق نيافت.» راه های ديگری بايد در پيش گرفت. خوشبختانه لومايا که با چهل نفر ديگر از همکاران سوروس و بودجه سالانه بالغ بر يک ميليون و سيصد هزار دلار، که در گرجستان بسيار زياد است، کار می کند، پيشاپيش طرحی تهيه کرده بود.
او از گروه جوانی سخن گفت که از چندی پيش در انستيتو آزادی تفليس در خيابان گريبايدوف همديگر را ملاقات می کنند و خواهان اقداماتی عليه قدرت حکومتی هستند. او می داند يکی از بنيانگذاران اين انستيتو با پولهايی که از آمريکا رسيده به بلگراد سفر کرده تا در آنجا از تجارب فعالان جنبش «مقاومت» برای برکناری يک نظام فاسد استفاده کند.
لومايا به رييس خود گفت در نوامبر آينده در گرجستان انتخابات مجلس برگزار می شود. اگر به زودی کاری نکنيم، دوباره انتخابات با تقلب به پايان خواهد رسيد. سوروس اطمينان داد نه تنها هزينه نظرسنجی از رأی دهندگان را به هنگام خروج از حوزه ها تأمين کند، بلکه خيلی زود شعارهای نارنجی رنگ بر ديوارهای تفليس نقش بست: «برو و رأی بده!»
به اين ترتيب جنبش دانشجويی و شهروندی «کمارا» شکل گرفت. «کمارا» يعنی «کافيست!» شعارها مانند جنبش موفق ضد ميلوسوويچ روشن بود: «کارش تمام است!» حتی نماد اين جنبش که يک مشت گره کرده بود از همفکران بلگرادی گرفته شد. لومايا به ياران خود در کنار شومينه مرمرين «انستيتو آزادی» در تفليس اطمينان می دهد: «تجربه يوگسلاوی نشان داد می توان رژيمی را سرنگون کرد بدون اينکه از دماغ کسی خون بيايد.»
روز 14 آوريل 2003 جنبش «کافيست!» نخستين علامت را عليه قدرت حکومتی داد: آنها عکس شواردنادزه را وسط پرچم قديمی اتحاد شوروی چسباندند و صدها دانشجو به سوی کاخ رياست جمهوری رهسپار شدند. اين تاريخ با تأمل انتخاب شده بود: درست بيست و پنج سال پيش در چنين روزی دانشجويان عليه اينکه زبان روسی مانند زبان گرجی زبان رسمی آنان در قانون اساسی شناخته شود، اعتراض کرده بودند. در همان سال نيز مشخص بود آنان چه کسی را هدف گرفته اند: ادوارد شواردنادزه رييس حزب کمونيست گرجستان.
اين بار شواردنادزه در برابر تظاهرات خيلی عصبی واکنش نشان داد. او جنبش را به خيانت روسها نسبت داد. ولی فعالان جنبش «کافيست!» که در حقيقت از نيويورک و بلگراد پشتيبانی می شدند از اين تبليغات مجانی به سود خود بهره بردند. در «کافيست!» نه کارت عضويت صادر می شد و نه مقامی وجود داشت. در اين جنبش نيز مانند جنبش «مقاومت» در بلگراد سلسله مراتب وجود نداشت و همان گونه که جين شارپ، نظريه پرداز طرفدار گاندی توصيه کرده بود، صدای مردم حتی آن زمان که دهان کسی را می بندند، بايد شنيده می شد.
«انتخابات عادلانه»
در همان ماه آوريل که جنبش «کافيست!» به وجود آمد، ريچارد مايلز سفير آمريکا در گرجستان با سهراب شوانيه يکی از سياستمداران اپوزيسيون ملاقات کرد و متذکر شد آمريکا مايل است «انتخابات عادلانه» برگزار شود. اين سخن علامت هشدار به همه رژيم های در آستانه فروپاشی است. در تفليس هم چنين بود. کمی بعد در کيف نيز چنين شد. احتمالا در قرقيزستان و آذربايجان و روسيه سفيد نيز چنين خواهد شد.
شرايط برای تغييرات در گرجستان بد نبود. مردم از فساد و وضعيت نابسامان اقتصادی در رنج بودند. در عين حال يک مرجع بالقوه نيز وجود داشت. ميخاييل ساکاشويلی متولد 1967 حقوقدان و تحصيل کرده آمريکا بود. برای به حرکت در آوردن جمعيت در خيابان ها جنبش «کافيست!» و يک فرستنده تلويزيونی آزاد به نام «روستاوی» از سال 1994 وجود داشت. ريچارد مايلز سفير آمريکا در گفتگويی با همين شبکه گفت جامعه بين المللی و آمريکا «به شدت» برای انتخابات گرجستان کار کرده و چندين ميليون دلار خرج کرده اند و حالا انتظار دارند «رشد کيفی در دمکراسی» و حتی بيش از اين، «يک دوران جديد» در اين کشور ببينند. شواردنادزه رييس جمهور گرجستان اين هشدار را شنيد. او که وی را «روباه» می خوانند، احتمالا شامه خود را برای نيازهای مردم از دست داده بود. شواردنادزه به هر آنچه قدرت وی را تهديد کند به سختی واکنش نشان داد. او همه آن سازمان هايی را که به دنبال ايجاد «هرج و مرج سازمان يافته» در کشور بودند، به ممنوعيت تهديد کرد. وی اگرچه از کسی نام نبرد ولی معلوم بود منظورش بنياد سوروس و مشاوران بلگرادی آن است.
لومايا اما پاسخ شواردنادزه را با يک ضربه داد. او آشکارا از يک «رژيم خودکامه» در گرجستان حرف زد و همانگونه که با سوروس توافق کرده بود، به آماده کردن مقدمات نظرسنجی پس از انتخابات پرداخت. در ژوئن 2003 با پولهای سوروس يک آموزش سه روزه در مورد انقلاب مسالمت آميز برگزار شد. بيش از هزار نفر از فعالان جنبش «کافيست!» در شهری در پانزده کيلومتری تفليس گرد آمدند. بيش از هر چيز نمايش يک فيلم به شدت بر جوانان گرجستان اثر گذاشت. فيلم «ديکتاتور را سرنگون کنيد!» از پيتر آکرمان که گزارش سرنگونی ميلوسوويچ در يوگسلاوی است. اين نمايش يک احساس اين همانی به وجود آورد که می شود عين همان سناريو را در تفليس نيز پيش برد. در اينجا، نه چندان دور از پايتخت گرجستان، پلی بين نوادگان اتحاد شوروی و استراتژهای دمکراسی در سواحل شرقی آمريکا زده شد.
آکرمان مؤلف فيلم «ديکتاتور را سرنگون کنيد!» رييس «مرکز بين المللی مبارزات بدون خشونت» در واشنگتن و عضو شورای آمريکا در مسائل سياست خارجی و بين المللی است. او معتقد است مقاومت بدون خشونت يک «جعبه ابزار و يک نوع زرادخانه تسليحاتي» است که برای آن اهداف استراتژيک که مد نظر آمريکا در «مناطق کليدي» است، به خوبی می تواند مورد استفاده قرار گيرد. از ديد آمريکا گرجستان يکی از اين مناطق کليدی است. دست کم اين حقيقت از زمانی معلوم شد که از سال 2005 يک خط لوله نفت دو و نيم ميليارد يورويی از دريای خزر به سوی غرب به کار افتاد. در ژوييه سال 2003 جرج بوش برای آخرين بار فردی را به تفليس فرستاد تا رييس جمهور را بر سر عقل آورد. اين فرد جيمز بيکر بود که در دوران اتحاد شوروی همتای شواردنادزه و وزير خارجه آمريکا بود و امروز با يک دفتر وکالت پيشتاز بازار در معاملات نفت و گاز در سراسر منطقه دريای خزر است.
فعالان جنبش «کافيست!» که در اين زمان خود را برای اقدامات بزرگتر مجهز می کردند، کمتر به فکر شطرنج جغراسياسی بودند که پشت پرده بازی می شد. آنها به طور متوسط نوزده ساله بودند و دل در گرو عشق غرب داشتند و معتقد بودند شواردنادزه يکی از آخرين پايگاه های فرو پاشيده اتحاد شورويست. شواردنادزه و جوانان اوايل اکتبر سال 2003 رو در روی يکديگر قرار گرفتند. نيروهای انتظامی جوانان را زدند و دستگير کردند. جنبش «کافيست!» در «خانه سينما» تجمع کرد و اعلام نمود: «ده قدم تا آزادی»!
دو هفته بعد لومايا پشت کامپيوتر مرکز رسانه ها نشست تا نتايج نظرسنجی انتخابات را بررسی کند. حزب اپوزيسيون به رهبری ساکاشويلی هشت درصد جلوتر از حاميان شواردنادزه بود. پيش از پايان شمارش آرا حزب شواردنادزه پيروزی رييس جمهور را اعلام کرد. ولی تقلب در انتخابات بسيار روشن بود. بعد ديگر همه چيز به سرعت پيش رفت. جنبش «کافيست!» تظاهرات خيابانی را سازماندهی کرد. همان هفته پانزده هزار نفر در ميدان روبروی مجلس تجمع کردند و ساکاشويلی «مقاومت کامل عليه شواردنادزه» را از راه های مسالمت آميز اعلام کرد. «روباه» در کاخ رياست جمهوری هنوز هم نمی خواست دريابد که «وقتش رسيده» است.
هنگامی که تظاهرکنندگان به نيروهای انتظامی گلسرخ می دادند، شواردنادزه به دنبال شرکای جديد می گشت و عليه دانشجويانی که از سوی آمريکا پشتيبانی می شدند می خروشيد. تازه پس از آنکه ساکاشويلی همراه با لومايا و ديگران ساختمان مجلس را تصرف کردند، پايان کار نزديک شد. در ساعت هفت و پنجاه و يک دقيقه غروب 23 نوامبر 2003 شواردنادزه استعفای خود را اعلام کرد.
ريچارد مايلز سفير آمريکا پادرميانی کرد تا ماجرا به پايان برسد. مردم به شادمانی پرداختند و شش هفته بعد ساکاشاويلی را با 96 درصد آرا که يادآور انتخابات مشکوک دوران شوروی است، به رياست کشور انتخاب کردند. از آن زمان در فضای سياسی تغييرات چندانی روی نداده است. هنوز دو سال پس از انقلاب گلسرخ گرجستان همچنان زير حمايت قوی اقتصادی آمريکا قرار دارد. همين امسال 9/138 ميليون دلار به بخش جنوبی قفقاز سرازير شد و يک قرارداد جديد بالغ بر 300 ميليون دلار جهت کمک به شالوده های اقتصادی بسته شد و ساختمان 58 ميليون دلاری سفارت آمريکا ماه مارس 2006 بازگشايی خواهد شد.
انقلاب ادامه دارد
هنوز شواردنادزه در تفليس برکنار نشده بود که ماريک، چه گوارای صربستانی، به دورها چشم دوخت. اينک کسانی در اوکراين به انتظار فعالان جنبش «مقاومت» نشسته بودند. در کيف، لئونيد کوچما رييس جمهور فساد و رسوايی در آخرين سال دوره ده ساله رياست جمهوری خود بود. هيچ ترديدی وجود نداشت که می خواهد به هر قيمتی شده نخست وزيری را که تاکنون دو بار محکوم شده بود، به جانشينی خود منصوب کند. کسی انتظار «انتخابات عادلانه» در اين کشور نداشت.
پيش از اين هم ماريک به تقاضای «خانه آزادی» در شهرهای «دانسک» و «ادسا» سخنرانی کرده بود. حالا در نوامبر 2003 بنياد انگليسی «وست مينتسر» هزينه مسافرت در پنج شهر اوکراين را تأمين کرده بود. در کاخهای پيشاهنگی و مراکز جوانان، ماريک برای شنوندگان خود تعريف می کند چگونه سه سال پيش ميلوسوويچ را با قدرت تخيل، با پيگيری و بدون خشونت از قدرت خلع کردند و همين چندی پيش مشابه آن را در گرجستان انجام دادند.
تصويرسازی های ماريک در اوکراين در يک زمين کاملا حاصلخيز فرود می آيد. در اينجا شبکه متراکمی از سازمان های غير دولتی (ان جی او) متمايل به غرب وجود داشت و پول به نهادهای دمکراتيک سرازير می شد. در عين حال يک پيشينه نافرمانی مدنی از دوران جنبش دانشجويی در دهه هشتاد و سپس تا جنبش شکست خورده «اوکراين بدون کوچما» در سال 2001 وجود داشت. بعلاوه، اوکراين نه صربستان بود و نه می شد آن را با گرجستان مقايسه کرد. در اوکراين تنها پنج درصد از جمعيت در پايتخت زندگی می کنند. برای اينکه بتوان دومين کشور بزرگ اروپا از نظر مساحت را به حرکت در آورد، بايد به ساختن سلول های مبارزاتی دست می زدند. در قسمت شرقی کشور که صنعتی و طرفدار روسها بود، به زحمت می شد اين وظيفه را انجام داد.
ماريک و دوستانش به تشکل جوانان پرداختند. از مدتها قبل تلاش می شد تا يک جنبش اعتراضی مانند «مقاومت» و «کافيست!» در اينجا سازماندهی شود. از ژانويه 2004 جنبش «پورا» شکل گرفت. «پورا» به معنی «وقتشه!» است. همزمان رهبران اپوزيسيون در جلوی صحنه صف آرايی کردند. ويکتور يوشچنکو و يوليا تيموشنکو کسانی بودند که روی آنها سرمايه گذاری شده بود. 65 ميليون دلار تنها از مالياتی که مردم آمريکا می پردازند، از سال 2002 آن هم فقط از صندوق وزارت امور خارجه آمريکا برای انتخابات اوکراين خرج شد. رون پاول يکی از نمايندگان حزب جمهوری خواه در واشنگتن می گويد: «ما نمی دانيم چند ده ميليون دلار دولت آمريکا برای انتخابات اوکراين خرج کرد. ولی می دانيم بخش اعظم اين پول برای حمايت از يک نامزد معين بود» - ويکتور يوشچنکو.
اما هزينه سفر فعالان «وقتشه!» را به صربستان بنياد انگليسی «وست مينستر» پرداخت. اين جنبش حالا ديگر ساختاری داشت که همه اوکراين را در بر می گرفت و دارای يک استراتژی مشخص بود. مرحله حمله فرا رسيد. 320 نفر از جوانان «وقتشه!» به هزينه «خانه آزادی» در اردوگاهی در سواحل کريمه گرد آمدند. در ميان فعالان افراد مختلفی وجود داشتند. از آرمانخواه تا عملگرا. در طول روز رويدادهای احتمالی برای موارد جدی تمرين می شد و بروشور تقسيم می کردند. چهل ميليون صفحه بروشور بايد بين آنان پخش می شد. در اين بروشورها دستورالعمل هايی درباره عضويت سی و پنج هزار نفری وجود داشت که در صورت لزوم بايد به سوی کيف سرازير می شدند تا کار تعويض قدرت را پايان دهند. رنگ انقلاب مشخص شد: همه بايد رنگ نارنجی به تن داشته باشند.
در حاليکه اعضای «وقتشه!» در سواحل کريمه با تی شرت های نارنجی عکس می انداختند تا در سايت جنبش در اينترنت منتشر شود، در کيف هنوز يک استراتژی معين وجود نداشت. يوشچنکو نامزد انتخاباتی اپوزيسيون مردد بود. جان هربست سفير آمريکا در اوکرايين در يک محفل خصوصی نگرانی عميق خود را ابراز کرد و گفت معلوم نيست با اين مرد بتوان رژيم را عوض کرد.
روشن است که روسيه خواهان ثبات در اوکراين بود. روسيه می خواست يک اوکراين قابل حساب داشته باشد که دالان نفت و گاز و هم چنين ناوگان های روسيه در دريای سياه را به خطر نيندازد. از طرف ديگر برای آمريکا و متحدانش ديگر راه بازگشت باقی نمانده بود. اين همه پول! اين همه تلاش! خانم حسابدار يکی از گروه های اپوزيسيون به نام «اوکراين ما» به يک فرد معتمد می گويد: «در هفته های پيش از انتخابات چمدان چمدان پول در فرودگاه کيف تحويل داده می شد.» او می گويد يک کمک 150 هزار دلاری را که از سوی يک فرد خصوصی بود کنار گذاشتند چون نمی دانستند با آن چه کنند!
هنگامی که ويکتور يوشچنکو با آن بيماری اسرارآميز خود روز 31 اکتبر وارد دور اول انتخابات شد، برای پايان کار مجهز شده بود. پايتخت اوکراين و بقيه شهرها از ناظران انتخاباتی پوشيده شد. دفتر پژوهش بازار «پن، شون و برلند» واقع در نيويورک که چهار سال پيش در سرنگونی ميلوسوويچ فعال بود، اين بار نظرسنجی انتخابات را در اوکراين بر عهده گرفت. فعالان «وقتشه!» منتظر علامتی از بالا بودند.
ماريک را در فرودگاه متوقف کردند و به دستور رژيم پيشين به کشورش صربستان باز گرداندند. به اين سازمانگر انقلاب ديگر رواديد نمی دادند. در اين زمان اما فعالان «وقتشه!» ديگر نيازی به او نداشتند و خودشان هدايت خشم مردم را در دست گرفتند و آن را به ميدان مرکزی پايتخت کشاندند. اين ميدان بهترين محل برای تبديل شدن به يک نماد بود. صحنه را از پيش آماده و بلندگوها را نصب کرده بودند. تا اينکه شب 21 نوامبر نتايج انتخابات اعلام شد. ويکتور يانوکوويچ، چهره قديمی دولت را به عنوان پيروز انتخابات معرفی کرد. آنچه پس از آن اتفاق افتاد، همه را، حتی کسانی را که بعدها به قهرمانان انقلاب معروف شدند، در خود پيچيد و برد. يکی از فعالان «وقتشه!» می گويد: «ما انگار کبريتی بوديم که به ميان آتش مردمی انداخته شد که از پيش می سوختند.» فعالان جنبش شهری با 1546 چادر بر پا کردند و از سراسر کشور جوانان به سوی کيف هجوم آوردند. گروه يوشچنکو نيز تمام تلاش خود را به کار برد تا کار به تصحيح اين انتخابات تقلبی بيانجامد.
ولی بدون پايداری مردم که در برف و يخبندان سرسختی به خرج دادند و عليه يک رژيم ورشکسته مقاومت کردند، انقلاب نارنجی امکان نداشت پيروز شود. در 27 نوامبر نيم ميليون نفر ميدان مرکزی و خيابان های جانبی را اشغال کردند. دختران بنا به آموزش مربی شان در نقاط حساس و نخستين صفها ايستادند. همه می دانستند به محض اينکه نيروهای انتظامی حمله کنند، تصاوير تکان دهنده از تلويزيونها پخش خواهد شد. ولی تا زمانی که اتفاقی نيفتاده آنها رو به نيروهای انتظامی فرياد می زدند: «ما می خوايم شما رو ببوسيم!»
سرانجام دادگاه عالی رأی به تکرار انتخابات داد و در 26 دسامبر 2004 ويکتور يوشچنکو با آرای نزديک به 52 درصد پيروز شد. هنوز شش روز از انتخاب يوشچنکو نگذشته بود که جنبش «وقتشه!» در هتل «روس» واقع در کيف مراسم بزرگی بر پا کرد تا تغيير رژيم و انحلال خود را جشن بگيرد. اين جنبش اعتراضی مأموريت خود را پايان يافته تلقی می کرد. ولی انقلاب نارنجی اوکراين هم ثابت کرد که يک انقلاب موفقيت آميز الزاما به معنای تضمين مناسبات دمکراتيک پس از آن نيست. جنبش «وقتشه!» در نظر دارد در دور بعد به عنوان يک حزب وارد فعاليت سياسی شود.
کشور بعدی کجاست؟
کنفرانس هايی وجود دارند که رسانه های بين المللی کمتر آنها را يادآوری می کنند زيرا بزرگان شناخته شده سياست در آن شرکت ندارند، يا حال و هوايشان جنجالی نيست و يا از همان لحظه اول چندان سکسی به نظر نمی آيند. با اين همه اين کنفرانس ها توانايی آن را دارند تا جهان را با خود تغيير دهند.
يکی از اين گردهمايی های انقلابی در ماه ژوئن 2005 در حاشيه اروپا برگزار شد. در آلبانی، کشوری که سالهای طولانی پايگاه مائو و قلعه مستحکم استالينيست ها بود. اين گردهمايی از سوی مهم ترين سازمان های امنيتی مانند سازمان سيای آمريکا، ام آی شش انگلستان و اس دبليو آر روسيه کنترل می شد. آنها می دانند در اينجا خطوط اصلی طراحی می شوند. و دست کم آمريکاييان می خواهند بر شرکت کنندگان پشت صحنه تأثير بگذارند چرا که مردم آمريکا بخش بزرگی از هزينه اين گردهمايی را با ماليات شان پرداخته اند.
همه چيز بر سر بازی بزرگ سياست بين المللی است: بر سر دموکراتيزه کردن، آزادی های نوين، و از اين راه تعيين محدوده منافع قدرتهای بزرگ. از چه راه به بهترين شکل می توان حاکمان سرکوبگر و خودکامگان را از اروپای شرقی تا آسيای مرکزی و خاور ميانه، از قدرت خلع کرد؟ تا چه اندازه می توان انقلاب های بدون خشونت را گسترش داد و سازماندهی کرد؟ کدام الگوها در اين مبارزه همواره تکرار می شوند؟ بيش از هر چيز بايد در اين باره صحبت شود که فعالان موفق در کشورهای ديگر چه می توانند به کسانی که هنوز تحت حکومت خودکامگان زندگی می کنند، ياد بدهند.
کسانی که در فرودگاه تيرانا از هواپيما پياده می شوند، مجموعه متنوعی از زنان و مردان بيست و پنج تا سی و پنج ساله هستند. برخی کت و شلوار خاکستری به تن دارند، برخی ديگر شلوار جين و کت بافتنی. برخی از زنان جوان مانند آخرين کاتالوگ های مد دوران هيپی ها لباس پوشيده اند. ولی اکثر زنان مانند رؤسای جوان باحال هستند. تقريبا همگی يک کامپيوتر دستی با خود دارند. شماری از آنان از جنبش «مقاومت» يوگسلاوی، جنبش حقوق شهروندی «کافيست!» گرجستان و جنبش دانشجويی «وقتشه!» اوکراين هستند. بقيه جوانان از کشورهای ساحل دريای خزر، اروپای شرقی ميانه و مناطق شرقی دريای مديترانه می آيند. آنان همفکران خود را از کشورهای آذربايجان، روسيه سفيد و هم چنين لبنان نمايندگی می کنند. روی هم چهارده گروه از يازده کشورند.
هزينه اين گردهمايی را «خانه آزادی» پرداخته است. جلسات صبح ساعت 9 شروع می شوند که همگی در آن سر ساعت حضور می يابند. موضوع پشت درهای بسته بر سر راه های انقلابی به سوی دمکراسی است. چگونه نيروی بديل می تواند خود را در عصر جهانی شدن به بهترين شکل و به شيوه مسالمت جويانه عليه قدرت سرکوبگر دولتی سازماندهی کند؟ تا چه اندازه امکان پيروزی چريکهای بدون اسلحه واقعی است؟ اگر زمانی حکومت های سرکوبگر عليه نيروهای مخالف حمام خون راه بيندازند، آيا امکان پيشبرد يک برنامه ديگر (برنامه ب) وجود دارد؟
يکی از ستارگان اين گردهمايی همان ايوان ماروويچ از بنيانگذاران جنبش «مقاومت» در يوگسلاوی است. ولی آلينا اشپاک آرمانگرا نيز خوش می درخشد وقتی می گويد: «در کنار تظاهراتی که پايان آن معلوم نبود و در کنار کار پيگير رسانه ای، يکی از رموز پيروزی ما اين بود که ما حاکمان مستبد را مسخره خاص و عام کرديم. من فکر نمی کنم بتوان از کسی که همه از مسخره کردنش روده برو می شوند ترسيد»
رهبران دانشجويی باکو و مينسک [پايتخت روسيه سفيد] بر خلاف آنها مجبورند همچنان مخفيانه فعاليت کنند. ولاد کوبز از گروه «بوفالو» در مينسک خطاب به آنها می گويد: «رژيم های شما به طرز مؤثری تضعيف شده بودند و لازم نبود شما مانند ما بترسيد که نکند حکومت دستور شليک به سوی جمعيت بدهد.»
آيا روسيه سفيد کشور بعدی خواهد بود که انقلاب در خيابان هايش سازماندهی خواهد شد؟ يا اينکه قزاقستان در آسيای مرکزی با تکيه بر الگوی قرقيزستان به حرکت در خواهد آمد که در انقلاب نسبتا شتابان «لاله ها» عسگر آقايف را از قدرت خلع کرد؟ يا مردم ازبک که زير سلطه خشن اسلام کريم اف رنج می برند و به «دلايل امنيتی» تنها يک نماينده به اين گردهمايی فرستادند، ملت بعدی خواهد بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
يادداشتهائی پيرامون پايان نظام تک قطبی جهانی
• انچه ميتوان به روشنی مشاهد کرد اينست که با شکست سياست های دولت بوش و انفراد اين دولت در افکار عمومی در داخل و خارج از امريکا، طرح خاورميانه بزرگ اکنون جای خود را به رقابت های اشکار و پنهان ميان روسيه و چين از يکسو و امريکا از سوی ديگر داده است.
• ميان قايعی که در ايران می گذرد با انچه ما در اسيای مرکزی شاهد انيم شباهت های فراوانی وجود دارد. به نظر می رسد گروههائی در درون و بيرون دولت می کوشند جامعه ما به سمت و سوی ائتلاف چين – روسيه سوق داده و اينده ايران را با سرنوشت پيمان شانگهای گره زنند. چنين سياستی نه تنها به انزوای بيشتر ايران خواهد انجاميد بلکه ضربات سختی را به اقتصاد ايران وارد خواهد ساخت
احمد تقوائی
اخبار روز: www.iran-chabar.de
چهارشنبه ٢۵ آبان ١٣٨۴ – ١۶ نوامبر ٢٠٠۵
گفنه اند سرنوشت انچه را به زمين می زند که پيشتر انرا به عرش رسانده باشد. 11 سپتامبر نظام تک قطبی جهانی را به عرش برد تنها برای انکه زمينه سقوط انرا چندی بعد فراهم اورد .
برخی سراغاز شکل گيری نظام تک جهانی را سقوط ديوار برلين دانسته و گروهی نيز ريشه انرا محصول انقلاب اطلاعاتی دهه 70 و 80 قلمداد می کنند. به نظر می رسد هر دو عامل در شکل گيری و تثبيت نظام تک قطبی در دهه 90 ميلادی نقش های مهمی را ايفا کرده اند. سقوط کمپ سوسياليسم و از ميان رفتن پيمان ورشو از يکسو نيروی نظامی امريکا را به نيروی بی رقيبی در جهان مبدل ساخت و از سوی ديگر به موازات ان دروازه اقتصادی بازار بزرگ شرق اروپا را به روی موسسات و شرکت های بزرگ غرب گشود. بازاری که تا پيش از ان در برنامه ريزی و ترازنامه مالی هيچيک از شرکت های بزرگ جهانی به حساب نمی امد.
انقلاب اطلاعاتی دهه هشتاد ميلادی، به عقب نشينی بيست و اند ساله اقتصادی امريکا در برابر ژاپن و المان پايان داد و ان کشور را به مرکز توسعه اقتصاد فراصنعتی - اطلاعاتی در جهان مبدل ساخت. امريکا در دهه نود ميلادی، شاهد يکی از طولانی ترين دوران توسعه اقتصادی خويش پس از جنگ دوم جهانی شد.
انقلاب اطلاعاتی دهه 80 ، گشوده شدن بازارهای بسته، قدرت نظامی بی رقيب امريکا سه ستون اساسی شکل گيری نظام تک قطبی را تشکيل دادند ، ليکن اين نظام در دهه 90 تنها زمانی توانست استقرار يابد که در گفتمان های سياسی و اجتماعی نيز مشروعيتی برای خويش پيدا نمود.
شکست سياسی - ايدئدلوژيکی سوسياليسم و به کجراه رفتن جنبش های ملی در دهه 70 و 80 که بارزترين جلوه هايش را در انقلابات اسلامی ايران و وقايع کامبوج يافت، به ليبراليسم بی رمق دهه 70 جان تازه ائی بخشيد . مکاتب نئو لِبرال در نيمه اول دهه 90 و نئوکان در نيمه دوم ان دهه به يکه تاز ميدان گفتمان های سياسی جنبش های روشنفکری جهان تبديل گرديدند. فوکوياما عجولانه پايان تاريخ خود را اعلام کرد.
با پيروزی بوش در انتخابات امريکا و حاکم شدن نئوکانيسم در وزارت دفاع امريکا ، نظام تک قطبی در قالب ايجاد امپراطوری به پروژه معينی تکامل يافته و از عرصه گفتمان های روشنفکران نئوکان به عرصه سياست راه يافت. يکی از محصولات چنان تحولی پروزه "خاور ميانه بزرگ " نام گرفت که در ماجرای عراق و گسترش پايگاه های نظامی در خاورميانه و اسيای مرکزی معنی عملی خود به نمايش گذارد.
در چند ساله گذشته سياست های جهانی تا حدود زيادی تحت تاثير يکه تازی يک قدرت بزرگ به پيش رفته است و چنانچه پيش بينی می شد (جنگ و نيروهای افراطی در امريکا ) جنبش های دمکراتيک دهه 90 يکی پس از ديگری نخستين قربانيانان چنين سياستی گرديدند.
********************
سرعت و شتاب تعيرات از مهم ترين ويژگی های جهان کنونی است و به وارونه تصور رايج چنين پديده ائی تنها به عرصه های تکنولوژي و اقتصادی محدود نگرديده بلکه سياست ، فرهنگ و صف ارائی های سياسی نيز از تاثيرات ان در امان نيستند . به عبارت ديگر در دوران کنونی جايگاه نيروهای اجتماعی صف ارائی های سياسی را در عرصه ملی و بين المللی خصلتی سيال و ناپايدار به خود می گيرند. نظام تک فطبی در جهان با همان سرعتی که در دهه 90 پديدار گرديد اکنون در تقابل با تحولات چند سال گذشته به سمت تجزيه گام بر داشته و بسياری از پديده هها و روندهائی که بر بستر چنين نظامی پديدار گرديده و محصولات ان به حساب می امدند ، به مولفه های و عوامل سقوط چنين نظامی تبديل گرديده اند . حاکم شدن نئوکانيسم سياسی و اقتصادی در کاخ سفيد يکی از انان است .
از لحاظ اقتصادی ، تئوری های ميلتون فريد من راهنمای دولت بوش در تنظيم سياست های مالی اش گرديد . پاسخ دولت بوش به رکود اقتصادی سال 2000 –2002 درقالب کاهش ماليات برای قشر کوچکی از جامعه ، موقعيت کشور را با خطرات عظيمی مواجه ساخت . نتايج اجرای چنين طرحی را ميتوان در شتاب رشد بدهی دولت امريکا در 5 سال گذشته مشاهده کرد. در حاليکه در فاصله 10 ساله ( 1991 - 2000 ) ميلادی ميزان بدهی از 3.6 ترليون به 5.6 ترليون افزايش يافته است ، در عرض کمتر از 5 سال ( 2001 تا اکتبر 2005 (ما شاهد افزايش 2.3 ترليون دلار بدهی دولت گشتيم . ( قرض خارجی در تاريخ ششم اکتیر – 7.970 ترليون دلار )
منحنی بدهی دولت امريکا از 1940 –2005

ماجرای زندانهای عراق و فجايعی که منجر به نابودی و خانه خرابی اکثريت مردم عراق گرديده ، تقسيم جامعه به حوزه نفوذ گروههای قومی – دينی کرد در شمال ، شيعه در جنوب و سنی در ميانه ، گسترش عمليات تروريستی و تحکيم موقعيت حکومت های استبدادی در خاورميانه هريک به نوعی ضربه های سنگينی به تئوری " جنگ برای دمکراسی" وارد اورده است .
از سوی ديگر با اشکار شدن ناتوانی قدرتمند ترين ارتش جهان در ايجاد امنيت و تیات در کشور کوچکی مانند عراق ، بر تئوری نئوکانيسم مبنی بر امکان استقرار امنيت بين المللی تحت سيطره يک ابر قدرت خط قرمزی کشيده شد . اکنون به تدريج ما شاهد انفراد و از ميان رفتن مشروعيت چنين تئوری ها ئی در ميان روشنفکران و افکار عمومی جهانيم .
البته تا هنگاميکه نئوکانيسم در وزارت دفاع و وزارت امور خارجه امريکا لانه کرده باشد ، خاورميانه و بسياری ديگر از مناطق جهان از توطئه ها و نقشه های جنگ افروزانه اين گروه در امان نخواهند بود . اين نقشه ها گاه به صورت استقاده از موقعيت برای تجاوز مستقيم و زمانی به صورت دامن زدن به تشنجات قومی و دينی ، همکاری با گروههای افراطی برای انجام عمليات خرابکارانه در کشورههای مختلف جلوه گر می شود .
تحولات اقتصادی روسيه در چند سال گذشته :
چندی پيش اقدام دولت روسيه در پرداخت قرضه های خارجی خود پيش از سررسيد انان دنيای مالی را به شگفت واداشت . در حاليکه رشد اقتصادی 7 درصدی روسيه در چند سال گذشته بر خروج روسيه از رکود اقتصادی 10 ساله گواهی میداد ، ليکن کمتر کسی ميتوانست پيش گوئی کند که دولت ميتواند روسيه قادر گشته است که در برای تامين بودجه داخلی و نيازهای جنگ چچن از قرض خارجی بی نياز گردد .
طبق اظهارات بانک مرکزی روسيه، بدهی خارجی 180 ميليار دلاری روسيه تا پايان سال 2005 ميلادی به 110 میليارد دلار دلار کاهش يافته و روسيه قادر خواهد بود باز مانده بدهی خويش را پيش از موعد سررسيد انان پرداخت کند .
بانک مرکزی هم چنين اعلام کرد که بخشش دو ميليار دلاری وام کشورهای فقير تاثير چندانی در موقعيت مالی کشور نخواهد داشت زيرا اين رقم تنها اضافه درامد يک هفته اين کشور را از تجارت خارجی تشکيل می دهد . بر اساس گزارش بانک مرکزی در هفت ماه اول امسال ، تجارت خارجی روسيه با 9 درصد افزايش نسبت به سال گذشته به 81.7 ميليارد دلار بالغ گرديد . از اين مبلغ 58.9 ميليار دلار مربوط به صادرات و بازمانده واردات را نشان می دهد .
افزايش قيمت نفت و گاز در دوسال گذشته تاثيرات مهمی در موقعيت اقتصادی روسيه بر جای گذاشته است. در 9 ماه گذشته از ميان اقلام صادراتی 57.5 سهم گاز ونفت ، 7% محصولات شيميائی و فلزات 15.9 و ماشين الات 6.8 بوده است .

نگاه به سهم بخش های گوناگون صنايع در بازار سهام روسيه نيز تا حدود زيادی بازگوکننده وابستگی عظيم روسيه به سه سکتور اقتصادی است .

دولت پوتين برای تغير اين وابستگی توجه و تمرکز خود را بر تقويت و گسترش سه سکتور ديگر اقتصادی ، صنايع نظامی ، فضائی و هسته ائی معطوف داشته است . از اينرو در حاليکه دولت روسيه در تنظيم بودجه دولتی نيازمند به وام خارجی نيست ، ليکن روسيه برای بازسازی صنايع ياد شده چاره ائی نخواهد داشت مگر انکه به سرمايه گذاری دولت چين تکيه کند . تجربه دهه 90 به روشنی نشان داد که بر عکس صنايع نفت و گاز ، صنايع نظامی و هسته ائی به دلائل سياسی روسيه قادر به جلب سرمايه های غير دولتی و گلوبال نيستند . از سوی ديگر با سقوط پيمان ورشو ، صنايع نظامی و فضائی روسيه بخش مهمی از بازار خويش برای هميشه از دست داد . امروزه اسيا مهم ترين بازار صنايعی نظامی ، هسته ائی روسيه را تشکيل می دهد .
سهم مناطق کوناگون جهان در سلاح های تحويل داده شده ( ماخذ – بانک اطلاعاتی سنای – امريکا )

افزايش درامد نفتی کشورهای اوپک هم چنانکه ما در دهه 1970- 1975 ميلادی شاهد ان بوديم موقعيت مناسبی را برای مهم ترين توليد کنندگان سلاح های نظامی و از جمله روسيه فراهم اورده است . پيش شرط متحقق شدن چنين امری چون گذشته ، ايجاد تنش های منطقه ائی و گسترش نا امنی در جهان و بويژه خاورميانه می باشد. از عجايب روزگار نيز اينست که در چنين شرائطی غالبا بسياری سياستمداران و حکومت های اين کشورهها توليد کننده نفت نيز اگاهانه يا نا اگاهانه به دام تبليغات بيهوده و مصنوعی در غلطيده و با چشم به هم زدنی ثروت های خويش را باد گشاده روئی به پای دلالان بزرگ اسلحه در جهان می ريزند .
بی هوده نيست که غالبا با افزايش قيمت نفت جدل ميان اسرائيل با کشورهای عربی ، اختلافات ميان کشورههای توليد کننده نفت تشديد گرديد ه ، و خطر جنگ فضای تبليغات عمومی بسياری از کشورههای صادر کننده نفت را را اشباع می کند.

تحولات اقتصادی چين
در دو دهه 70 و 80 کشورهای جنوب شرقی اسيا از جمله کره ، تايوان مالزی با بهره گيری از انقلاب اطلاعاتی ان دوران شگفتی افريدند ، به نظر می رسد که در دهه 90 هيچ کشوری نتوانسته است بيش از چين از روند جهانی شدن به سود توسعه اقتصاد ی بهره چويد. در مدت زمانی کمتر از 15 سال اين کشور توانست در بسياری از عرصه ها اقتصادی از مهم ترين غول اقتصادی اسيا ( ژاپن ) پيشی گيرد . در سال 2004 از لحاظ تجارت خارجی چين با 596 مبليارد دلار صادرات ژاپن را پشت سر گذاشت و مفام سوم را پس از اتحاديه اروپا ، و امريکا در تجارت جهانی به خود اختصاص داد .
مقايسه صادرات چين ، ژاپن و تايون به امريکا – ميليون دلار ) – ماخذ وزارت تجارت امريکا

در سال 2004 صادرات چين به امريکا نه تنها از ژاپن پيشی گرفت بلکه مکزيک را نيز با وجود نفتا پشت سر گذاشت . چين امروزه پس از کانادا به مهم ترين شريک تجاری امريکا تبديل گرديده است.

وابستگی روزافزون اقتصاد کشورهای اسيائی به بازار چين و کاهش وابستگی انان به بازار امريکا پديده نوينی است که در اينده ائی نزديک تاثيرات شگرفی را بر صف ارائی نيروهای سياسی در جهان باقی خواهد گذاشت . طبق گزارش تايمز اسيا چين در ماه زوئن امسال به مهم ترين شريک تجارتی و همجنين مهم ترين مقصد سرمايه گذاری های خارجی کره تبديل گرديد . در سال 2004 نزديک به 25 درصد صارات غير نفتی اندونزی به چين بوده است . در ماه مارس امسال چين با ذخيره خارجی 838 ميليارد دلار ، ژاپن را با 750 مبليار دلار پشت سر گذاشت . با پايان امسال ذخائر ارزی چين با گذر از مرز يک ترليون دلار ، اين کشور را به يکی از از مهم ترين فاينسير های دولتی در جهان تبديل خواهد کرد . اين در حالی است که بدهی دولت امريکا به مرز 10 ترليون دلار نزريک شده و بدهی خارجی ان با پايان سال از مرز 2.5 ترليون دلار خواهد گذشت .
نياز دولت امريکا به رزرو خارجی چين برای فايننس بدهی خارجی يکی از ديگر از مولفه های جديد در مناسبات بين المللی به حساب می ايد . دولت امريکا برای فايننس قرض خارجی ناچار است روزانه نزديک به 1.9 ميليارد دلار از کشورهای جهان سوم وام دريافت نمايد .
در حاليکه ژاپن هنوز مهم ترين فاينسير قرض خارجی دولت امريکا ( 33 درصد ) قلمداد می گردد ، در ماه مارس 2005 چين با 223 ميليارد دلار به دومين فاينسير بدهی های خارجی امريکا نبديل گرديد . بسياری از کارشنان بر اين باورند که تا پايان امسال چين در اين عرصه نيز زاين را پشت سر خواهد نهاد .
موفقيت استراتژی اقتصادی چين در چند سال گذشته مديون تحقق برنامه ائی اگاهانه در دو حوزه گوناگون بوده است . حوزه نخست که غالبا به ان کمتر توجه می شود ، رقابت با کشورههای در حال رشد و محدود کردن قدرت رقابتی انان در مهم ترين بازار های مصرفی جهان يعنی بازار امريکا و اتحاديه اروپاست . اين موضوع را ميتوان در تحولات صنايع نساجی در ده گذشته به روشنی مشاهد کرد.

توجه به اين جنبه از استراتژی توسعه چين برای کشورهائی مانند ما از اهميت فراوانی برخوردار است ، زيرا نشان میدهد که توسعه و گسترش صادرات بسياری از کشورههای در حال رشد و از جمله ايران به طور اجتناب ناپذيری انان را در روياروئی با چين قرار خواهد داد. هم اکنون حتی در بازار داخلی ايران ميتوان چنين رقابتی را به روشنی مشاهد کرد.
حوزه دومی که در ان حوزه ، چين با برنامه ائی منظم توانسته است رقبای خود را از صحنه به در کند حوزه جلب سرمايه گذاری مستقيم خارجی است . چين اکنون پس از امريکا به مهم ترين مقصد سرمايه گذاری مستقيم خارجی در جهان تبديل شده است . در حاليکه در سال 1990 چين تنها 25 میيليار دلار سرمايه گذاری مستقيم خارجی را به خود اختصاص داده بوده در سال 2002 در فاصله ائی کمتر از 12 سال اين رقم به 433 ميليارد دلار افزايش يافت . در سال 2003 در حاليکه سرمايه خارج شده از امريکا به رقمی نزديک به 98 بليون دلار بالغ شده جين 53 ميليارد در صدر جدول جذب سرمايه گذاری مستقيم خارجی در جهان قرار گرفت .
بايد توجه داشت که ارقام ياد شده تنها بخشی از سرمايه های جلب شده به چين را در بر می گيرد و شامل سرمايه گذاری های خارجی در سهام شرکت های چينی در خارج از جين نمی باشد.

از ويژگی های جهان کنونی اينست که در يکسوی ان ( غرب ) ان ما شاهد پيدايش و گسترش جوامع فراصنعتی می باشيم و در سوی ديگر ان جامعه صنعتی غول پيکيری در حال شکل گيری است . چين به سرعت در مسير تبديل شدن به يکی از غول های صنعتی جهان در حرکت است .
با گذر جامعه کشورهای اروپائی و امريکا به سمت توسعه فراصنعتی رقابت بر سر اين موضوع که چه کشورهائی قادر خواهند بود پاسخگوی نيازهای بازار صنعتی جهان گردند ، هم چنانکه در دهه 90 شاهد بوديم ، موضوع يکی از مهم ترين رقابت سالهای اينده میباشد .
از ميان چهار عنصر اساسی توسعه صنعتی (کار ارزان ، دست يافتن یه بازار کالاهای صنعتی و دسترسی به منابع مواد خام ، سرمايه و بازار مصرف جهانی ) چين با داشتن 400 مليون روستائی که با درامدی کمتر از 50 سنت در روز زندگی می کنند مسلما در چند سال اينده با مشکل اساسی روبرو نيست .
ليکن هنگاميکه موضوع دست يافتن به مواد خام و بازار توليدات صنعتی و جلب سرمايه به پيش می ايد ، اينده اقتصاد چين به گسترش نفوذ سياسی و اقتصادی در اسيا و افريقا پيوند خورده است . بی شک از مهم ترين جالش های چين در سالهای اينده موضوع تامين نيازهای انرژی توسعه صنعتی خويش است .

چين با جمعيتی نزديک به 1.3 میليار نقر و رشد اقتصادی چشمگيرش امروزه پس از امريکا به بزرگترين مصرف کننده نفت در جهان تبديل شده است . در 10 سال اينده چنانچه رشد رشد 8 تا 10 درصد چين ادامه يابد ، نياز های چين به نفت خام از مجموعه توليدات اوپک پيشی خواهد گرفت .
چنين موضوعی چين را به رقيب سرسختی در بازار انرژی تبديل کرده است . چند ماه پيش نيز هنگاميکه چين طرح خريد يونيکل ( UNICAL ) به پيش گذاشت ، نشان داد که نه تنها از قدرت مالی لازم برای چنين رقابتی بهرمند است بلکه تنها به گزفتن امتياز نفتی و گازی در کشورهای مانند ايران ، روسيه ، سعودی ، ونزوئلا ، سودان ، افريقای غربی ، کانادا و ...بسنده نخواهد کرد . برای امريکا چاره ائی نماند مگر انکه با نقض بسياری از قرارداد های بين المللی ، شرکت شوران ( Chevron ( را برای مقابله با طرح چين به جلو اندازد .
امروزه خاورميانه تامين کننده نزديک به 58 درصد واردات نفتی چين است . اين رقم در 10 سال اينده حداقل به 70 درصد ارتقا خواهد يافت .
حجم واردات نفت خام چين - 1990 تا 2002 ( ميليون بشکه)

ماخذ: Middle east quarterly review سپتامبر 2005 -
سازمان همکاری شانگهای
موسسه همکاری شانگهای در سال 1996 برای حل و فصل اختلافات ميان کشورهای اسيا مرکزی ، چين و روسيه تشکيل گرديد . اين موسسه در چند ساله گذشته به تدريج به پيمان نظامی - اقتصادی در حال تکامل است . در محور اين پيمان نو اتحاد روسيه و چين قرار گرفته است .
اندرو گرزين يکی از مشاورين پوتين در 4 جولای 2005 در گفتگو با خبرنگار نراويزمايای روسيه اعلام کرد که هدف از پيمان شانگهای ايجاد نهادی است که از تبات و دولت های شکل گرفته در اسيای ميانه دفاع نمايد " . سرگی مارکدونف از طرف انستيتو سياسی – نظامی روسيه اعلام کرد که تبات منطقه نيازمند انست که چين و روسيه نقش پليس منطقه را ايفا کنند . .
در متن اعلاميه مشترک جين و روسيه تحت نام " نظم جهانی در قرن بيست و يکم" ، بر خطر سياست های تکروانه اشاره گرديده و اندو کشور اعلام کرده اند که خواهان دخالت بيشتر سازمان ملل در حل مسائل بين المللی می باشند در همين اعلاميه روسيه از مواضع چين نسبت به تايوان و چين از سياست روسيه در چچن حمايت کرده اند . ”
در ماه زوئيه , وزير خارجه روسيه در فروم منطقه ائی کشورهای جنوب شرقی اسيا درهانوی اعلام داشت که پيمان شانگهای در خدمت شکل يافتن سيستم جند قطبی جهانی قرار دارد و تاکيد کرد که اين پيمان ميتواند به پيمان گسنرده ائی در عرصه سياسی ، اقتصادی و نظامی در پهنه اسيا تبديل گردد.
پيش از برگزاری جلسه پيمان شانگهای در تاشکند پونين اعلام کرد که " صدای روسيه در اينجا از نو شنيده خواهد شد و برای شنيدن اين صدا روسيه اماده است که انرژی را به قيمت ارزانی در اختيار کشورهای سابق شوروی قرار دهد .
پراودا پيش از برگزاری جلسه ناشکند از امضای قرار داد يک ميليارد دلاری " لوک اويل" روسيه و دولت ازبکستان برای سرمايه گذاری در صنايع گاز پرده برداشت . اين قرار داد در ادامه قرارداد ديگری بود که ميان گاسپروم ( شرکت گاز روسيه ) و دولت ازبکستان جند ماه قبل ار ان به امضا رسيده بود . در همين رابطه اقای کريمف رئيس جمهوری ازبکستان اعلام کرد که بر اساس تفاوقات انجام شده ميان روسيه و ازبکشتان ، سرمايه گذاری روسيه در ازبکستان در سال 2005 بالغ بر 2.5 مبليارد دلار خواهد بود .
به موازات قرار داد های ياد شده جين نيز اعتبار يک مبليارد دلاری ديگری را در اختيار کشورهای عضو پيمان شانگهای برای توسعه اقتصادی قرار داد.
در 14 جولای امسال ژنرال ريچاد ماير ( رئيس کميته مشترک سه نيروی نظامی امريکا ) روسيه و چين را متهم کرده است که انان ، کشورهای اسيای ميانه را برای یستن پايگاه های نظامی امريکا در تنگنا قرار داده اند .
در اخرين جلسه پيمان شانگهای که در اوائل ژوئيه امسال تشکيل گرديد ، شرکت کنندگان در طی بيانيه ائی اعلام داشتند که :
" با توجه به اينکه فاز اصلی فعاليت های نظامی در افغانستان پايان يافته است " " اين امر اساسی است که شرکت کنندگان در ائتلاف ضد تروريسم پايان زمان معين استقاده از پايگاه های منطقه را اعلام نمايند . " نمايندکان ايران و اقغانستان و پاکستان نيز به عنوان ميهمان در اين کنفرانس شرکت کردند .
اقای سرگی پيرخودگف مشاور اقای پونين، در توضيح درخواست ها و اهداف اين کنفرانس ، با اشاره به تبليغات دولت امريکا پيرامون گسترش صلح و دمکراسی در اقغانستان اعلام کرد که در خواست شرکت کنندگان در جلسه خروج فوری قوای نظامی امريکا از منطقه نيست ، ليکن برای 6 کشور عضو شانگهای اگاهی به اين امر که نيروهای نظامی امريکا چه زمانی از منطقه خارج خواهند گرديد، ضروری است . "
سه روز پس از جلسه نيز پارلمان روسيه نه تنها قرار داد دوجانبه ميان قزقژستان و روسيه برای 15 سال تمديد کرد بلکه همراه با ان طرح دو برابر کردن تعداد سربازان روسی در قيزقيزستان را به تصويب رساند .
بايد اضافه کرد که تبليغات بر عليه سياست خارجی امريکا پيش از برگزاری جلسه شانگهای شرائط را برای تبديل جلسه به نمايش بزرگی بر عليه امريکا فراهم اورده بود.
کريمف در کنفرانس اعلام کرد که : " پروازهای هواپيماهای امريکا تنها بايد به مناطق شمالی اقغانستان محدود گرديد و هرگونه برنامه ديگری مورد تائيد دولت ازبکستان نمی باشد . " دولت ازبکستان در عين حال اعلام کرد که نيروهای نظامی امريکا 6 ماه فرصت خواهند داشت که خاک ازبکستان را ترک کنند .
به دنبال اقدام دولت ازبکستان ، دولت تازه بر سرکا امده قرقيزستان در 11 جولای اعلام کرد که موقعيت نيروهای امريکا کشور مورد تجديد نظز قرار خواهد کرد .
پيمان شانگهای هم اکنون 3 ميليارد جمعيت جهان را تحت پوشش خويش داده و اينده خود را توسعه در اسيا قرار داده است . بسياری از رهبران روسيه اعلام کرده اند که جلب کشورهائی از قبيل ويتنام ، فيليپين ، مالزيا ، اندونزی از هدف های کوتاه مدت اين پيمان است .
هم اکنون ايران ، پاکستان و هندوستان به عنوان ناظر رسمی در اين پيمان شرکت می کنند ، با اين همه انچه شگفتی خواهد افريد و به قول پراودا تاج فرانروائی را در اسيا بر سر اين پيمان قرار خواهد داد ، پيوستن کره جنوبی به ان است .
هماهنگی توسعه اقتصادی چين و روسيه و تفاوت ان با موقعيت ايران
در حاليکه حاکم شدن سياست نيروهای نئوکان در کاخ سفيد و و پروژه ايجاد امپراطوری زمينه های شکل گيری سياسی – امنيتی پيمان شانگهای را فراهم اورد ، ليکن عامل ديگری که به همکاری روسيه و چين در اين پيمان ياری رسانده است هماهنگی برنامه توسعه اين دو کشور است . برای نخستين بار نيازهای استراتژيک اقتصادی چين و پلاتفرم های توسعه دولت روسيه از نوعی همسوئی برخوردار گرديده و انان را نه به صورت دو رقيب اقتصادی در اسيا بلکه چون دو شريک در کنار هم قرار داده است .
به روشنی ميتوان ديد که دولت پوتين پلاتفرم توسعه اقتصادی روسيه را بر گسترش و صادرات توليدات صنايع زير قرار داده است . 1- نفت و گاز 2- انرژی هسته ائی 3- چوب و الوار 4- فلزات 5- صنايع نظامی . چنين استراتژی نه تنها با پلاتفرم های توسعه اقتصادی چين در تناقض قرار نمی گيرد بلکه مکمل ان است . با نگاه به اقلام وارداتی چين و مقايسه ان با صادرات روسيه و بالعکس ، ميتوان به اين موضوع پی برد .
اقلام وارداتی و صادراتی روسيه در سال 2004 – مرکز اماری روسيه

در حاليکه در سال 2003 انرزی و فلزلت 77% درصد صادرات روسيه را تشکيل داده است در همان سال ان دو کالا به ترتيب 23 و 22 درصد ارقام وارداتی چين را تشکيل داده اند.

نفاوت اساسی ميان موقعيت و مناسبات ايران با چين و روسيه از يکسو و ان دو کشور با يکديگر موجود است .
نخست انکه ايران در توسعه منابع زيرزمينی و بويژه منابع گاز خود به طور اجتناب ناپذيری در رقابت با روسيه قرار می گيرد . از سوی ديگر جنانجه در صفحات پيش به ان اشاره شد ، توسعه صنعتی ايران به طور اجتناب ناپذيری ايران در روياروئی با چين قرار خواهد داد .
کوشش روسيه برای هماهنگ ساختن برنامه توسعه ايران با نيازهای خويش جلوه بارز خود را در برنامه انرزی هسته ائی يافته است . پيشنهادهای گوناگونی که برای ايجاد نيروگاههای برق هسته ائی از طرف روسيه به ايران داده شده است ، پلاتفرم وابستگی اينده ايران به روسيه به حساب امده که متاسفانه بسياری از نيروهای سياسی ايران نيز زير شعارهای توخالی و دهن پرکن منافع ملی هورا کش ان گرديده اند . .
نگاه متفاوت چين ، روسيه و کشورهای اسيای ميانه به پيمان شانگهای:
تمام صاحب نظران بر اين باورند که پيمان شانگهای از سال 2003 به اتحادی برای مقابله با گسترش نقوذ امريکا در اسيای ميانه تبديل گرديده است. با اين وجود اعضای اين پيمان هريک به دلائل و هدف خاص خويش
در ان شرکت جسته اند . چنين امری به پيمان شانگهای خصلتی شکننده بخشيده است .
برای چين پيمان شانکهای ، پيمانی برای رقابت با امريکا در عرصه انرژی قلمداد می شود . اهميت اين موضوع چنان است مطبوعات چينی سفر نمايندگان چين را برای شرکت در کنفرانس های اين پيمان سفر نفت نام می نهند .
از هنگام پيدايش پيمان استراتزيک مناسبات اقتصادی چين و روسيه به سرعت در حال گسترش و انتظار می رود که در سال 2005 20% افزايش يابد .هم چنين بنا بر پيش بينی بانگ مرکزی روسيه حجم مناسبات تجاری ميان اين دو کشور تا سال 2010 به به 80 ميليارد افزايش خواهد يافت.
طبق اظهارات مقامات چينی واردات نفتی از روسيه امسال به 70 مليون بشکه بالغ خواهد شد . تاکنون چين 6 مبليارد وام در اختيار رازنفت يکی از شرکت های مهم روسيه قرار داده است .
در ايالت سِبری چين مهم ترين مشتری 140 موسسه از 200 موسسه توليدات سلاح های نظامی در ان منطقه تبديل گرديده است .
بر عکس چين ، اهميت پيمان شانگهای برای روسيه در درجه نخست امری اقتصادی نيست ، بلکه موضوعی است که قبل از هر چيز با استراتژی امنيتی روسيه گره خورده است . اين پيمان امروزه به اهرم مهمی در دست روسيه برای مقابله با گسترش پايگاه نظامی ناتو غرب در کشورههای هم مرز روسيه به حساب می ايد .
رهبران دولت های اسيای ميانه به اين پيمان به چشم ديگری می نگرند . پيمان شانگهای برای اين گروه اهرم مقابله با انقلابت رنگی بر عليه رژيم های استبدادی و داعم العمر شان به حساب می ايد . کريمف اعلام می کند : " توجه کنيد به روش هائی که ناتو برای گسترش نقوذ خود در منطقه به کار می گيرد ." نگاه کنيد چگونه انان ( امريکا ) می کوشند از رخداد های تراژيکی مانند واقعه انديجان به سود گسترش نقوذ خود بهره جويند . " هدف نهائی نفشه تغير ارايش نيروهای سياسی و اقتصادی به سود امريکا و سلطه ان بر منطقه اسيای ميانه می باشد ."
نظربايف رئيس جمهور قزاقستان نيز با همتای ازبک خود همصدا شده اعلام می دارد :
" کسانی که فرمان چنين انقلاباتی را صادر می کنند و هم جنين انانيکه درصدد تحقق انانند به نتايج فکر نکرده اند . با نگاه دقيقتر به اين انقلابات رنگی می بينيم که هدفی جز توزيع تروت های منطقه به سود فراوانروايان جديد ( امريکا ) در ميان نيست ."
پراودا در مقاله ائی تحت نام " روسيه در راه نجات همسايگان از خطر انقلابات " به نقل از "مارات گلمن (Marat Gelman ) يکی از صاحب نظران روسيه نوشت :
" در برابر کشورههای منطقه بويژه کشورههای که گذشته اعضای سابق شوروی بوده اند در انتخاب متحد استراتژيک خود سه انتخاب قرار دارد روسيه ، چين و امريکا . و ادامه می دهد : " برای انان راه روسی راه قابل درکی ، متکی بر ترادسيون و جذابی است . " " روابط تنگاتنگی سياسی و شخصی ميان سران اين کشور با همتاهای روسياشان موجود است " به باور اقای گلمن امروزه روسيه بيش از هر زمان ديکری ميتواند " از فاکتورهها استفاده " کند . (پراودا – 7 ژوئيه 2005)
پايان نظام تک قطبی و سئوالات نو :
با از هم گسيختگی نظام تک قطبی جهانی سئوالات گوناگونی در برابر همه نيروهای سياسی قرار می گيرد: چگونه نظامی بر خرابه های نظام تک قطبی جهانی شکل خواهد گرفت؟ سرنوشت طرح خاورميانه بزرگ به کجا خواهد انجاميد؟ ايا اتحاديه اروپا در رقابت های درون خاورميانه ميتواند به عنوان نيروی مستقلی عمل کند؟ ايا ما به سمت و سوی جهانی دو قطبی که در يک سوی ان ائتلافی از چين و روسيه و در سويی اتحادی از اروپا و امريکاست، به پيش می رويم (دهه 1950 ميلادی) يا روندهای کنونی از پيدايش جهانی چند قطبی سخن می گويند. (دهه 1910). تاثيرات هريک بر جنبش های دمکرانيک جهانی چيست؟ ايا جمهوری اسلامی ايران که تاکنون از پشتيبان بين المللی بی بهره بوده است، بر بستر پايان نظام تک قطبی قادر خواهد بود متحدين استراتزيکی برای خود دست و پا کند؟
انچه ميتوان به روشنی مشاهد کرد اينست که با شکست سياست های دولت بوش و انفراد اين دولت در افکار عمومی در داخل و خارج از امريکا، طرح خاورميانه بزرگ اکنون جای خود را به رقابت های اشکار و پنهان ميان روسيه و چين از يکسو و امريکا از سوی ديگر داده است.
ميان قايعی که در ايران می گذرد با انچه ما در اسيای مرکزی شاهد انيم شباهت های فراوانی وجود دارد. به نظر می رسد گروههائی در درون و بيرون دولت می کوشند جامعه ما به سمت و سوی ائتلاف چين – روسيه سوق داده و اينده ايران را با سرنوشت پيمان شانگهای گره زنند. چنين سياستی نه تنها به انزوای بيشتر ايران خواهد انجاميد بلکه ضربات سختی را به اقتصاد ايران وارد خواهد ساخت.
وقايع و رخدادهای چند ماهه گذشته ايران، از جمله انتخابات رياست جمهوری، تيرگی مناسبات ميان ايران و اروپا، شعارهای تحريک اميز ايران و اسرائيل عليه يکديگر، به دون شناخت از رقابت های نوين سياسی – اقتصادی در خاورميانه و اسيا قابل توضيح نمی باشد.
احمد تقوائی
ataghvai@hotmail.com
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مائو و مائوييستها (بخش اول)
كيت ويندشاتل / برگردان: علیمحمد طباطبايی
![]() |
در تابستان ١٩٣٦، روزنامهنگار آمريكايی ادگار سنو (Edgar Snow) پكن را به مقصد شمال شرقی چين ترك كرد تا از ناحيهی جديدی بازديد به عمل آورد كه به تسخير حزب كمونيست چين درآمده بود. وی در آنجا چندين مصاحبهی طولانی با رهبر حزب، مائو تسه تونگ انجام داد. سنو مدتی بعد آن گزارشها را تنظيم نموده و آنها را تحت نام « زندگی نامهی خودنوشت مائو تسه تونگ » منتشر نمود، يعنی اولين و تنها روايت همه جانبه از زندگی مائو كه وی ارائه نمود. سنو با ساير رهبران كمونيستی نيز مصاحبههايی انجام داد و سپس تمامی آن مطالب و اطلاعات را در كتاب خودش « ستارهی سرخ بر فراز چين » در ٣٨-١٩٣٧ منتشر نمود.
سنو در آن زمان جوانی ٣٢ ساله بود. وی كه متولد كانزاس سيتی بود، به زودی پس از فارغالتحصيلیاش از دانشگاه ميسوری روانهی چين شد. در آنجا وی گزارشگری نسبتاً موفق برای نيويورك هرالد تريبيون، ساتردی اونينگ پست و ساير روزنامهها گشت. كتاب او يك شبه وی را به نويسندهای پرفروش و شخصيتی با شهرت بينالمللی تبديل كرد.
« ستارهی سرخ بر فراز چين » روايتی است از جنگ داخلی چين ميان كمونيستها و ناسيوناليستهای وابسته به چيانگ كايشك. اين كتاب واكنش آنها را به تهاجم ژاپنیها در ١٩٣١ و اشغال چين مورد بررسی قرار میدهد و داستان « پياده روی طولانی مائو » و ارتش او را در ٣٥-١٩٣٤ از قرارگاه آنها در جنوب به خانهی جديدی در شمال شرح میدهد. تا آن زمان بقيهی جهان كمونيستهای چينی را فقط از طريق نكوهشهای دشمنان آنها میشناخت. اما گزارشهای سنو وجههی آنها را تغيير داد. او مائو و طرفدارانش را به عنوان قهرمانهايی ترسيم كرد كه زندگی خود را وقف آزادی كشورشان هم از شر متجاوزين خارجی و هم ناسيوناليستهايی كه به طرزی مايوس كننده فاسدند، كردهاند. سنو آنها را در درجهی اول نه به عنوان انقلابیهای سوسياليست، بلكه بيشتر در تصوير مدافعان اصلاحات ارضی كه برای در هم شكستن غل و زنجيرهای فئوداليسم و آزادی كشاورزان مصمم شدهاند توصيف نمود. به نوشتهی او، كمونيستها وابسته به اتحاد شوروی نبوده و خواهان دوستی با ايالات متحده بودند. از ٨٠ هزار نفری كه در ابتدا در آن پياده روی بزرگ شركت كردند، تنها ٢٦ هزار نفر جان سالم بهدر بردند. آنها مهاجرت ٧٥ هزار مايلی خود را كه فراتر از توان هر انسان معمولی بود تاب آوردند و مائو دوشادوش سربازان سادهی خود تقريباً تمامی مسير را پياده طی كرد.
كتاب سنو نقش بسيار مهمی در تغيير افكار عمومی چه در آمريكا و چه اروپا به سوی ديدگاه مطلوبتری از مائو بازی كرد. هرچند كه تاثير اصلی اين كتاب در خود چين بود، جايی كه نفوذ عظيمی بر جوانان افراطی داشت. « ستارهی سرخ بر فراز چين » و زندگی نامهی خودنوشت مائو بیدرنگ به زبان چينی برگردانده شده و در محدودهی گستردهای توزيع گشت. بسياری از مردان و زنان جوان چينی كه در شهرها زندگی میكردند و از طبقهی متوسط بودند و كه كتاب سنو را خواندند مرام خود را تغيير دادند. آنها موهای خود را كوتاه كردند ـ كه در آن زمان علامتی جسورانه بود ـ و به حزب كمونيست پيوستند. در حدود سال ١٩٤١ به يمن شهرتی كه مائو از پياده روی طولانی به دست آورده بود تعداد اعضای حزب به ٧٠٠ هزار رسيد.
يافتن داوطلبان شيفته از ميان جوانان شهری هدف مهمی برای مائو بود. افراد باقی ماندهی او غالباً سربازان بیسواد بودند كه از ميان خرده مالكين جلب حزب شده بودند. حزب كمونيست نيازمند مجريان جوان و تحصيلكرده بود. از ١٩٣٧ آنها در ينان (Yenan) يعنی پايتخت جديد مائو در استان شانكسی (Shaanxi) گردآمدند و مشتاق همچشمی با رشادتهای كهنه سربازان بودند.
هرچند داستانی كه ماجرا را اين گونه به تصوير میكشد كاملاً جعلی بود. زندگی نامهی جديد « مائو: داستانی ناشناخته » نوشتهی يانگ چانگ و جان هاليدی نشان میدهد كه تمامی ادعاهای مهمی كه سنو مطرح ساخته بود هيچكدامشان واقعيت نداشتند. مائو به جای آن كه با تهاجم ژاپنیها مقابله كند، ورود آنها را خوشامد گفت. او اميدوار بود كه ژاپنیها با رقيب او چيانگ چايشك درگير شده و در نهايت او را از ميان بردارند و باعث كشاندن نيروهای شوروی به داخل خاك چين گردند. مائو نه تنها از درگيری مسلحانه با ژاپنیها كه با ناسيوناليستها نيز اجتناب میكرد. مائو به جای آن كه قهرمان استقلال كشورش باشد، از دههی ١٩٢٠ عامل اتحاد شوروی بود كه از آنها اسلحه و پول دريافت میكرد. مائو از فرامين آنها پيروی كرده و نظارت آنها بر حزب كمونيست را پذيرفت. او میدانست كه تنها مايهی اميدواری برای به دست آوردن قدرت در چين با حمايتهای شوروی ممكن میگردد، اعتقادی كه در نهايت در تصاحب قدرت كشور توسط او در ١٩٤٩ مورد تاييد قرار گرفت. مائو خواهان اصلاحات ارضی نبود، و زمينی ميان زارعين توزيع نكرد و آنها را آزاد نساخت. « پايگاه سرخ » اوليهی او در رويجين (Ruijin) در جيانكسی (Jiangxi) در جنوب چين نه از طريق قيام انقلابی تودهها بلكه توسط فتح نظامی ارتش سرخ كه توسط مسكو به اسلحه و امكانات مالی مجهز شده بود به دست آمد. حكومت او در پايگاه اوليهاش كاملاً شبيه به حكومت يك ارتش اشغالگر بود كه توسط غارت جمعيت محلی و به قتل رساندن هركس كه مقاومتی میكرد دوام آورد.
بيشتر روايت سنو از « پياده روی طولانی » نيز واقعيت نداشت. هدف از اين پياده روی استقرار قرارگاه جديدی در شمال نزديك مرز مغولستان بود تا به اين ترتيب دسترسی سريع به اسلحه و تداركات از طريق شوروی فراهم گردد. بسياری از افسانههای سنو در بارهی تعداد كمتر نيروهای كمونيستی كه صفوف ناسيوناليستها را در هم شكسته بودند تخيل محض بود. در واقع چيانگ كايشك تا حد زيادی مسير مائو را خود معين نمود آنهم با فراهم آوردن عبور آزاد برای او از ميان مناطق انتخاب شده، در حالی كه مسيرهای جايگزين ديگر را مسدود میكرد. هدف چيانگ چايشك اين بود كه از ورود ارتش سرخ در نواحی كه در غير اين صورت دارای فرماندههای نظامی محلی متمرد بودند استفاده كرده و آنها را مجبور به ملحق شدن به خود كند و به اين ترتيب حضور كمونيستها را برای اتحاد كشور تحت حكومت ناسيوناليستها مورد بهره برداری قرار دهد. بعضی از مشهورترين نبردها در راه پيمايی بزرگ هرگز به وقوع نپيوسته است. برای مثال عبور بلندآوازه از پل معلق بر رودخانهی دادو (Dadu River) در لودينگ (Luding) اصولاً در برابر آتش مسلسلهای ناسيوناليستها نبوده و هيچ كمونيستی در آن جا كشته نشده و مائو نيز فقط در بعضی از محروميتهای نيروهايش سهيم بوده است. به جای راه پيمايی دشوار بر فراز كوهستانها و از ميان باتلاقها، مائو و ساير رهبران در بيشتر آن مسير طولانی بر دوش نيروهای خود و نشسته بر جايگاههای سايهدار بر ساقههای بلند خيزران حمل میشدند. در واقع مائو در پايان مسافرتش به شمال استان شانكسی با تنها ٤ هزار نفر از ٨٠ هزار نيروی دست نخوردهاش وارد شد.
سنو كتاب خود را به عنوان تلاش گزارشگری بیباك كه سفری پرمخاطره را تقبل كرده تا گزارشی مطابق با واقع بنويسد عرضه میكند. او در چاپ اول كتابش نوشت كه در تهيهی آن گزارشها برای كتابش هيچ سانسوری بر كار او اعمال نشده است. هرچند كه واقعيت اين بود كه نوشتن آن كتاب ابتكار خود مائو بود كه در ١٩٣٦ به اين نتيجه رسيد كه او نيازمند خيرنگاری خارجی و دوست است تا از او تصويری دلپذيرتر و مثبتتر ارائه دهد. حزب كه به طور مخفی در شانگهای فعاليت میكرد پس از بررسی سابقهی سنو با كار او موافقت كرده و ترتيب سفر او را توسط يك عامل مخفی از كمينترن داد. سنو میبايست كه از پيش پرسشهای مصاحبهها را برای موافقت مسئولين تحويل آنها دهد. مائو هر آنچه را كه سنو مینوشت كنترل میكرد و بعضی از بخشهای آن را تغيير داده و شخصاً بازنويسی میكرد. پس از آن كه سنو برای ترتيب دادن انتشار كتابش آنجا را ترك كرد، همسرش هلن در ينان باقی ماند و برای او تصحيحهای ديگری بر دستنوشتهای كه رهبری حزب آن را نگاشته بود ارسال میكرد. سنو اولين و صاحب نفوذترين از ميان صف بلندی از حاميان اروپايی مائو تسه تونگ و به قدرت رسيدن حزب كمونيست در چين بود. سنو هنوز هم در ميان چپگرايان به عنوان چهرهای قهرمان شديداً مورد توجه است، هم برای نوشتههايش در دههی ١٩٣٠ و هم به خاطر اذيت و آزاری كه در دههی ١٩٥٠ از تحقيقات انجام شده توسط ادگار هوور و سناتور مك كارتی متحمل شد، تحقيقاتی كه بالاخره باعث گرديد كه او آمريكا را به مقصد سوئيس ترك كند. او هنوز هم در دانشكدههای روزنامهنگاری به عنوان سرمشقی از يك خبرنگار ماهر مطرح میباشد. در دههی گذشته زندگی او موضوع اصلی چندين كتاب بوده كه تماماً توسط انتشارات دانشگاهی چاپ شده است و دانشگاه ميسوری با افتخار اعلان میكند كه هنوز هم مجموعه دستنوشتههای او را در آرشيو خود نگهداری میكند.
كتاب چانگ و هاليدی به كلی شهرت سنو و تمامی كسانی كه به او تاسی جستند را محو میكند. اين كتاب همه جانبهترين بررسی از اين موضوع است كه تا به حال به نگارش درآمده و برای نشان دادن آن كه چگونه به قدرت رسيدن مائو عمدتاً توسط ژوزف استالين هدايت گرديد بهترين بهرهها را از آرشيو شوروی میبرد. بررسی كتاب از سياستهای واقعی كه در پشت سر پياده روی طولانی قرار داشت كاملاً متقاعد كننده است. اين كتاب كاملاً آشكار میسازد كه چگونه تعداد اندكی از نويسندگان غربی كه به رژيم در دههی ١٩٣٠ دسترسی داشتند ـ به ويژه سنو و فمينيست افراطی آگنس سمدلی (Agnes Smedly) با طيب خاطر فريب آنها را خوردند. اين نويسندگان نه فقط مرتكب دستكاری و قلب واقعيت به شكلی مضحك شدند كه در مفهومی بسيار واقعی در پيشرفت موفقيت آميز مردی كه بايد در مقام بزرگترين هيولای تاريخ بشر قرار گيرد همكاری كردند.
چانگ و هاليدی محاسبه كردهاند كه مائو در مسير موفقيت سياسی خود از ١٩٢٠ تا ١٩٧٦ مسئول مرگ ٧٠ ميليون چينی است. اين تعداد بيشتر است از مجموع قتلهايی كه توسط هيتلر و استالين باهم انجام شده است. بالاترين تعداد منفرد تلفات انسانی ٣٨ ميليون بود كه در قحطی چهار سالهی ١٩٥٨ الی ١٩٦١ به وقوع پيوست، آنهم طی به اصطلاح « جهش بزرگ به پيش » . غربیها اين واقعه را از زمان انتشار كتاب دگرگون كنندهی جاسپر بكر (jasper Becker) در ١٩٦٦ با عنوان « ارواح گرسنه: قحطی سری در چين » میشناسند كه در آن خبر مرگ ٣٠ تا ٤٠ ميليون انسان آمده بود. بكر اين واقعه را به بلاهت ايدئولوژيك مائو در هدايت تجربهای جاه طلبانه اما ناكام در اشتراكی كردن چين نسبت میدهد. اما چانگ و هاليدی شواهد جديدی به دست میدهند كه نشان میدهد آن رويداد شرارت بارتر از اينها بود.
رژيم مائو در آن سالها محصولات زراعی كشور را مصادره كرده و آنها را به اروپای شرقی كه زير كنترل كمونيستها بود در برابر دريافت جنگ افزار و حمايت سياسی صادر میكرد. مواد غذايی و پول همچنين برای حمايت از نهضتهای ضد استعماری و كمونيستی به آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين ارسال میشد. در سال اول قحطی، يعنی در ١٩٥٩ـ ١٩٥٨ چين ٧ ميليون تن غلات كه برای تغذيه ٣٨ ميليون انسان كافی بود به خارج صادر كرد. در ١٩٦٠، سالی كه در آن ٢٢ ميليون چينی در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند، چين بزرگترين اهدا كنندهی كمك بين المللی بر مبنای نسبت توليد ناخالص ملی در جهان بود. به يمن صادرات محصولات كشاورزی چين، آلمان شرقی موفق شد كه سهميه بندی مواد غذايی را در ١٩٥٨ و آلبانی در ١٩٦١ حذف كند.
هم زمان در چين منبع اصلی غذا برای جمعيت شهری به نوعی « غذای جايگزين » تبديل شد، مادهای مشمئز كننده كه در ادرار پرورش میيافت و دارای مقدار كمی پروتئين بود. در نواحی روستايی، خوراك زارعين گرسنه و قحطی زده تا به حد پوست درخت و كودگياهی (كمپوست) تقليل يافت و در استانهای آنهوی (Anhui) و گانزو (Gansu) حتی به همجنس خواری هم رسيد. در شهرهای چين در سال ١٩٦٠ حداكثر مصرف روزانه ١٢٠٠ كالری بود، در مقايسه با ١٧٠٠- ١٣٠٠ كالری روزانه كه زندانیها در آشويتس دريافت میكردند.
قتل عام تودهوار در مقياس « جهش بزرگ به جلو » چيزی بود كه مائو خود را برای آن آماده كرده بود. او در ١٩٥٨ در كنگرهی حزب چنين اظهار نظر كرد كه آنها نبايد از مرگ انسانها در نتيجهی خط و مشیهای حزبی بيمی به خود راه دهند بلكه بايد آن را خوشامد گويند. در آن زمان اين موضوعی عادی در سخنان او بود. وی در ١٩٥٧ در مسكو گفت: « ما خود را برای قربانی كردن ٣٠٠ ميليون چينی در انقلاب جهانی آماده كردهايم ». وی در اميدواری برای يك جنگ جهانی ديگر در ١٩٥٨ به حزب گفت: « چه اشكالی دارد اگر نيمی از جمعيت نيست و نابود شوند ـ چيزی كه خيلی به ندرت در تاريخ چين پيش آمده ـ اما نيم ديگر يا حتی شايد يك سوم جمعيت باقی بمانند ». بنابراين ٧٠ ميليون انسانی كه احتمالاً قربانی موفقيتهای سياسی مائو شدند در واقع هنوز هم بسيار كمتر از پيشبينیهای خود او بود.
برای مائو تعداد بسيار زياد جمعيت مردم چين ـ در حدود ٦٠٠ ميليون در ١٩٦٠ ـ در مقايسه با آنچه برای استالين و هيتلر ميسر بود تعداد بسيار بيشتری قربانیهای بالفعل فراهم میآورد. اما آنچه مائو را به هيولای بزرگتر تبديل كرد فقط صرف تعداد قربانیهايش نبود، بلكه بيشتر به اين خاطر بود كه بسياری از قربانیهای او نه فقط در ميان دشمنان واقعی يا خيالی او كه از جمله در ميان طرفداران اصلی خود او قابل يافتن بودند. چانگ و هاليدی آشكار میسازند كه مائو قدرت سياسی خود را بر استراتژی مادام العمری بنا نمود كه بیترديد گوی سبقت را در اقدام به قتل و ترور رفقای كمونيستی از استالين هم میبوده است.
اين شيوه در ١٩٣٤ ـ ١٩٣١ و در « قرارگاه سرخ » اوليهی مائو در رويجين در استان جيانكسی ايجاد گرديد. سيستم كنترل را چوئن لای باب كرد كه در اصل از كنترلچی اهل شوروی در قرارگاه حزب در شانگهای اقتباس شده بود و مبنای اصلی آن الگوی حكومت استالين در اتحاد جماهير روشوری سوسياليستی بود. مطابق با آن كل جمعيت به كميتههای متعددی سازماندهی میشدند كه نقش آنها اجرای دستورات حزب بود. هر شخصی كه به عنوان دشمن عقديدتی مورد سوء ظن قرار میگرفت تمامی اموالش مصادره میگشت و به كار اجباری نامحدود محكوم میشد يا حتی اعدام. نوآوری مائو نسبت به سيستم شوروی اين بود كه وی اذيت و آزارها را به نمايشی عمومی تبديل نمود. تظاهرات تودهوار، انتقادهای علنی توسط خبرچينها و اعترافهای عمومی در اين باره كه آن فرد يك ضد بلشويك است برنامههای روزانه بودند. مائو اين تهمت زدنها را برای تصفيه كردن سلسله مراتب حزبی و برای هر كسی كه با او مخالفت میكرد يا از ميان برداشتن هر كسی كه او تصور مینمود خائن است مورد استفاده قرار میداد. اولين كسانی كه مورد اتهام قرار گرفتند افسران نظامی ارتش سرخ و رقبای مائو برای رهبری حزب بودند و بيشتر كسانی كه به قتل رسيدند از اعضای خود حزب بودند. مردها به خدمت نظامی فراخوانده میشدند و به عنوان هشدار به كسانی كه تن به اين كار نمیدادند سربازهای فراری به صورت علنی محاكمه و اعدام میشدند. ماموران سربازگيری كه در فراهم كردن تعداد كافی سرباز ناكام میماندند، در گردهمايیهای عمومی مورد انتقاد قرار گرفته و در جا اعدام میشدند. هر مراوده و معاشرت اجتماعی و مهمانوازی میتوانست به قيمت مرگ انسانها تمام شود. سربازان قديمی به خاطر میآورند كه: به هيچ خانوادهای اجازه داده نمیشد كه ميهمان داشته باشند يا شب كسی نزد آنها اقامت كند. هر خانوادهای كه چنين میكرد به همراه ميهمانش كشته میشد». هنگامی كه مائو و چوئن لای خود را برای پياده روی بزرگ آماده میكردند فهرستی از نام افسرانی كه به نظر آنها غير قابل اطمينان بودند تهيه كردند. چشم روشنی حزب برای آن منطقه اعدام هزاران نفر از اين اعضا همراه با اكثريت آموزگاران كلاسهای حزبی بود. چانگ و هاليدی محاسبه كردهاند كه ميان ١٩٣١ و ١٩٣٤ نزديك به ٧٠٠ هزار انسان در قرارگاه سرخ در رويجين به قتل رسدند كه نيمی از آنها به عنوان « دشمنان طبقاتی » جان خود را از دست دادند و بقيه تا سر حد مرگ به كار واداشته شده يا به علتهای ديگر در رابطه با حزب تلف شدند. گورهای دسته جمعی و دهكدههای متروكه منظرهی آن ناحيه را به هم ريخته كرده است. در چهار سالی كه مائو در آنجا بود جمعيت آن منطقه كه زمانی غنیترين و پررونقترين بود به ٢٠ درصد نزول كرد، يعنی بزرگترين كاهش در تمامی چين.
مردان و زنان تحصيل كرده از طبقهی متوسط كه موهای خود را كوتاه كرده و با ايده آليسم خود به ينان رفتند در اواخر دههی ١٩٣٠ چيزی از اين قبيل برخوردها نمیدانستند. اما آنها به سرعت خود را در دام رژيمی يافتند كه فقط با قربانی كردن زندگی خود میتوانستند از شر آن خلاصی يابند. كسانی كه به هنگام فرار گير میافتادند بلافاصله اعدام میشدند. ساختار حزب در ينان شديداً تبعيضآميز بود و افسران حزبی از رژيم غذايی و لباسهای به مراتب بهتری در مقايسه با سربازان داوطلب برخوردار بودند. تنها اتوموبيل در آن منطقه ـ كه توسط كارگران لباسشويی چينی در نيويورك برای استفاده به عنوان آمبولانس اهدا شده بود ـ به عنوان ليموزينی برای مائو مصادره شد. هركسی كه اين تمهيدات را مورد انتقاد قرار میداد، حتی اگر به طور خصوصی و محرمانه، خود را با انتقاد و نكوهش شديد به عنوان طرفداری از تروتسكی مواجه میديد و به زندان انفرادی محكوم میشد. در ١٩٤٢ مائو تمامی داوطلبينی را كه از نواحی تحت كنترل ناسيوناليستها آمده بودند به عنوان جاسوس مورد اتهام قرار داد. او دستور توقيف و شكنجهی آنها را برای اعتراف به گناهان خود صادر كرد. اعدام، چه واقعی و چه نمايشی جزو برنامههای هر روزه بود. زندگی در ينان بر گردهمايیهای وحشتناك و بازجويی از افراد متمركز شد كه در آنها داوطلبان در برابر ديگر حضار به جاسوس بودن خود اعتراف میكردند.
بر خلاف هيتلر و استالين كه از پليس مخفی برای توقيف و بازجويی قربانیها استفاده میكردند، مائو تمام كسانی را كه هنوز مورد اتهام واقع نشده بودند برای حراست، بازجويی و مجازات متهمين مورد استفاده قرار میداد. منطقهی مسكونی ينان به يك حكومت مستبد خودمحور تبديل شده بود. استفاده از مطبوعات و راديوهای خارج ممنوع بود و ارسال و دريافت نامه مقدور نبود: در واقع نامهها به عنوان شواهدی بر جاسوسی تعبير میشدند. شوخ طبعی، گوشه و كنايه زدن و طنز به كل ممنوع بود. رژيم جرم جديد كلی و مبهمی اختراع كرد: « به زبان آوردن سخنان عوضی » كه منظور از آن هر نظری بود كه میتوانست به عنوان شكايت تفسير شود يا نيش و كنايه و متلكی كه میتوانست گويندهاش را به عنوان يك جاسوس يا خائن مورد اتهام قرار دهد. كسی كه زمانی جوان و داوطلب پرشوری بود با دو سال فعاليت در اين رژيم به آدمی كوكی تبديل میشد كه قادر به زبان آوردن هيچ چيزی مگر بازتاب بیروح خط حزبی نبود. يك خبرنگار ميهمان چنين گزارش میدهد: « اگر شما يك پرسش را از ٢٠ يا ٣٠ نفر سوال كنيد، از روشنفكران گرفته تا كارگران، پاسخهای آنها هميشه كمابيش يكی است. هميشه به نظر میرسد كه يك ديدگاه كلی وجود دارد كه در نشستها تعيين میشود. تعجبی هم ندارد كه آنها به طور يك دل و يك زبان و قاطعانه تكذيب میكنند كه حزب نظارت مستقيمی بر افكار آنها دارد ».
مائو دقيقاً همين الگو را در به اصطلاح انقلاب فرهنگی ١٩٦٦ الی ١٩٦٨ به كار گرفت. تاريخنگاران حزبی و دانشگاهیهای سمپات غربی گاهی اين رويداد را به عنوان تلاش مائو برای احياء روح انقلابی و جلوگيری از گرايشهای سرمايهداری و ضد سوسياليستی معقول و موجه جلوه میدهند. اما چانگ و هاليدی نشان میدهند كه انقلاب فرهنگی در واقع برای تصفيهی ديگر مسئولين حزب كمونيست طراحی شده بود تا حزب مرعوب شده و رهبری مائو تضمين شود. در واقع مائو آن رويداد را به عنوان يك « تصفيهی بزرگ » به شمار آورد. اهداف اصلی او آن رهبران حزبی بودند كه فكر میكردند تلاشهای مائو در اشتراكی كردن و صنعتی كردن در « جهش بزرگ به جلو » يك فاجعه بوده است. مهمتر از همه در ميان آنها ليوشائوچی بود كه مدتها چه در حزب و چه در ارتش جانشين فرمانده بود. اما وی دچار چندين اشتباه بزرگ شد، از جمله اعتراف به سياستمداران شوروی در اين باره كه ٣٠ ميليون چينی طی ١٩٦١ – ١٩٥٨ در اثر كمبود مواد غذايی مردهاند. ليو همچنين به طور علنی از قربانيان قحطی عذر خواهی نموده و با موفقيت بر كاهش مصادرهی محصولات زراعی و ساير مواد غذايی پافشاری كرد. مائو در می ١٩٦٦ انقلاب فرهنگی را به راه انداخت و لئو را در نشست كميتهی مركزی در آگوست همان سال عزل نمود. انقلاب فرهنگی توسط محفلی مركزی متشكل از پنج مرد و يك زن (همسر مائو) سازماندهی شد كه خود مائو نيز در راس آن بود و طی آن مائو به يك كيش ملی تبديل گرديد. تصوير صورت مائو بر هر مقالهای در روزنامهی People’s Daily نقش بست و نيمرخی از سر او آرمی را زينت داد كه همه بايد آن را به لباس خود میداشتند. از « آثار منتخب » مائو و چهرهپردازی معروف او تعدادی به چاپ رسيد كه از جمعيت كشور چين هم بسيار بيشتر بود (٢/١ ميليارد). نزديك به ٨/٤ ميليارد آرم از سر مائو ساخته شد، يعنی به ازاء هر چينی شش عدد. هر چينی نسخهای از « كتاب سرخ كوچك » كه نقل قولهايی از مائو بود را در يافت كرد و آن كتاب میبايست در تمامی مراسم عمومی همراه آنها باشد و در دستان دراز شدهی آنها به سوی آسمان تاب بخورد: در اينجا ديگر به واقع مائوئيسم به دين اجباری حكومت تبديل شده بود.
اولين واسطههايی كه مائو در ١٩٦٦ از آنها برای مرعوب ساختن جامعهی چين بهره جست جوانان در مدرسهها و دانشگاهها بودند. او تمامی مدرسهها و دانشگاهها را به طور موقت تعطيل نمود و از دانشجويان خواست كه آموزگاران خود را به خاطر مسموم كردن ذهنهای آنها با ايدههای بورژوازی مورد انتقاد شديد قرار دهند. به دانشجويان گفته میشد كه از صدرمائو « پاسداری » كنند، از آنچه آنها هرگز چيزی نياموختند. با اين حال بسياری از آنها بسيجیهای عاشق و دارای اهداف آرمانی بودند. بسياری از اين جوانها كه برای اول بار در زندگی خود اجازهی شركت در فعاليتهای سياسی را میيافتند، بیصبرانه آن موقعيت را دودستی چسبيدند. تحت نام « گاردهای سرخ » آنها تشكيلات آموزشی خود را مورد تاخت و تاز قرار داده و آموزگاران و مدرسين خود را به جايگاههای عمومی كشان كشان میبردند و با آنها با خشونت بسيار رفتار كرده و مورد كتككاری قرار میدادند. بسياری از آموزگاران زن در اين رويدادها مورد تجاوز جنسی قرار میگرفتند، تحقير و اهانتی كه باعث حالتی میشد كه چانگ و هاليدی آن را « آبشار خودكشیها » مینامند. آموزگاران و ساير اعضای طبقات تحصيل كرده به مناطق صنعتی و نواحی روستايی برای انجام كار يدی روانه میشدند.
گاردهای سرخ به همه جای جامعهی چينی پراكنده شده و هر نشانهای از فرهنگ سنتی چين را مورد هجوم قرار میدادند و آنها را نابود میكردند و چنانچه شخصی را میيافتند كه لباس سنتی بر تن داشت يا موهای خود را به سبك قديمی آرايش كرده بود لباسهايش را به زور از تن بيرون آورده و موهايش را از ته میتراشيدند. كتابهای كتابخانهی اصلی پكن و لباسها و صحنههای سنتی اپرای پكن برای جشن آتش بازی بزرگ شهر فرستاده شدند. نويسندگان برجسته و اصلی كشور، خوانندهها و هنرمندان مجبور میشدند كه در جلوی آتش زانو بزنند در حالی كه سرهايشان در زير بارانی از ضربات مشت گاردهای سرخ قرار داشت. آنها خانههای مسكونی را در هر شهر و دهكده در جستجوی كتابها يا هر چيز ديگری كه به فرهنگ مربوط میشد زير و رو میكردند. بسياری از خانوادهها كه از پيامد پيدا شدن چنين چيزهايی در مايملك خود شديداً میترسيدند، كتابها و آثار هنری خود را يا میسوزانيدند و يا به عنوان جنسهای دورريختنی میفروختند. گاردهای سرخ همچنين هدفی را كه مائو از مدتها پيش در سر داشت با نابود كردن بناهای يادبود تاريخی كه در سلسلههای پادشاهی گذشته ساخته شده بودند برآورده ساختند. آن هدف محو كردن خاطرههای باقی مانده از گذشتهی تاريخ و فرهنگ چين بود. تا ١٩٥٨ هنوز هم تعداد ٦٤٨٣ بنای يادبود عمومی در پكن باقی مانده بود، اما گاردهای سرخ در حدود ٤٩٢٢ عدد از آنها را نابود كردند.
چانگ و هاليدی اظهار میكنند كه استالين تصفيههای خود را از طريق افراد برگزيده، يعنی نيروهای پليس مخفی و ك گ ب انجام میداد كه طی آنها قربانیها بدون آن كه ديگران بويی ببرند به زندانها و بازداشتگاهها فرستاده شده يا در اين نقاط سر به نيست میشدند. اما مائو تصفيهی بزرگ خود را با خشونت و تحقير در ملأ عام انجام میداد. او تعداد شكنجهگران خود را به اين ترتيب شديداً افزايش داد كه قربانيانش توسط زيردستان خود مورد شكنجه و آزار قرار میگرفتند. در ١٩٦٦ حكومت كمونيستی در چين تعداد بسيار زيادی انسان گرسنه توليد كرده بود كه تشنهی انتقام گرفتن از مراجع و مشتاق به قدرت رسيدن خود بودند. بار ديگر مائو اعضای حزب را مورد استفاده قرار داد تا در ارعاب خودشان مشاركت كنند. طی « انقلاب فرهنگی » تمامی چين مشابه قرار گاههای سرخ اوليه در رويجين و ينان حكومت میشد. آن رويداد در نهايت باعث مرگ بيش از ٣ ميليون انسان گرديد.
ادامه دارد

